تبلیغات
خوشحالم! - بالاخره یه روزی قشنگ حرف می‌زنم

 

یکشنبه 6 خرداد 1397
نویسنده: فاطمه نظرات

بالاخره یه روزی قشنگ حرف می‌زنم



** راهنمای گردش در پاریس مکان‌هایی را که ارزش دیدن دارند معرفی می‌کرد و اطلاعاتی می‌داد که شاید به نظر شنونده روشنگر می‌آمد. مثلا فهمیدم که اواخر قرن پانزدهم در میدان کوچکی که نزدیک خانه‌ام بود آدم‌ها را زنده زنده می‌سوزاندند. حالا دور میدان پر بود از مغازه‌های کوچک. سنت همچنان ادامه دارد، هر چند که بیشتر مجازی است تا واقعی.


13689625

بالاخره یه روزی قشنگ حرف می‌زنم - دیوید سداریس

ترجمه‌ی پیمان خاکسار (نشر چشمه)


خب بعد از این همه غر و روزانه‌نویسی، بیاید یه کتابم معرفی کنم بهتون!モノクロ きゃわ/// のデコメ絵文字
مدت‌ها بود اسم سه تا از رمان‌های ترجمه‌ی پیمان خاکسار رو می‌شنیدم و می‌گفتن خوبه. بالاخره موفق شدم سومی رو هم بخونم و در کل از هر سه راضی‌ام؛ برادران سیسترز، شاگرد قصاب و بالاخره: بالاخره یه روزی قشنگ حرف می‌زنم.

خب اول اینو بگم که سداریس طنزنویسه. تجربه میگه طنز توی ترجمه ممکنه خیلی منتقل نشه یا به خاطر تفاوت‌های فرهنگی با جامعه‌ی نویسنده به چشم ما نیاد. اما جالبه که من خیلی جاها خندیدم و درک کردم طنزش رو.
کتاب بیشتر از اینکه رمان باشه، یه مجموعه‌س از داستان‌های به هم مرتبط. تو بخش اول سداریس از بچگیش میگه و اینکه تو دوران مدرسه نیاز به گفتاردرمانی داشته چون نمی‌تونسته "س" رو درست تلفظ کنه! اینکه پدرش عاشق موسیقی بوده ولی نتونسته کاری کنه که بچه‌هاش برن دنبال موسیقی. از عادت‌های عجیب پدرش و خونواده‌ش، از اینکه تو یه مقطعی میره دنبال هنر مفهومی و به اعتیاد و اینا کشیده میشه :))، از تدریس نویسندگی و شغل‌های مختلف دیگه‌ای که بعدش پیدا می‌کنه. بخش دوم دیگه میره سمت داستان رفتنش به فرانسه و زندگیش اونجا که خیلی بامزه‌تره، مخصوصا ماجراهای فرانسوی یاد گرفتنش.
در قالب همه‌ی این داستانا، سداریس از جامعه‌ش (آمریکا) و یه سری رفتارهای مردم و حتی خودش انتقاد می‌کنه. رفتارهایی که ممکنه منِ خواننده هم داشته باشم. مثلا تو یه فصل یه خاطره میگه از اینکه یکی دچار حادثه شده بوده و اینا وایساده بودن نگاه می‌کردن. آشنا نیست؟! ゜*モノクロ*゜ のデコメ絵文字

راستی، گویا کتاب در اصل 28 فصله و دو فصلش تو ترجمه سانسور شده :))

خوندنش پیشنهاد میشه! پاراگراف‌های منتخبم رو تو ادامه مطلب می‌ذارم. فکر کنم کمک می‌کنه فضای کلی کتاب دست‌تون بیاد.記号だよ。矢印だよ。下 のデコメ絵文字


** در نیویورک هفته‌ای سه چهار بار به سینما می‌رفتم. این‌جا آمار را رسانده‌ام به شش هفت، بیشتر به این خاطر که تنبل‌تر از آن هستم که کار دیگری بکنم. خوشبختانه سینما رفتن در ردیف کارهای روشنفکرانه است، هم‌ارز با کتاب خواندن یا وقت صرفِ افکار جدی کردن. منظورم این نیست که فیلم‌ها جدی‌تر شده‌اند، می‌خواهم این را بگویم که تعداد زیادی آدم وجود دارند که به اندازه‌ی من تنبل‌اند و با هم توافق کرده‌ایم که استانداردهای روشنفکری را پایین بیاوریم.


** زمانی بود که می‌توانستم همچین چیزی گوش کنم و خودم را ببینم که دارم روی صحنه‌ی یکی از بهترین نایت‌کلاب‌های نیویورک برنامه اجرا می‌کنم، ولی رویاپردازی‌ها دقیقا برای همین هستند: اجازه می‌دهند از بخش خفت‌بار قضیه صرف‌نظر کنی و یک راست بروی آن بالا. من تک‌خوانی‌ام را انجام داده بودم و حالا قرار بود بروم سراغ بقیه‌ی کارهایی که به همان اندازه در جلب توجه ناموفق بودند.


** برایم مهم نیست که می‌تواند کلمات را بشمرد و با فشار یک دکمه پاراگراف‌ها را مرتب کند، من کامپیوتر نمی‌خواهم. برعکسِ صدای تق‌تق بی‌جانی که از برخورد انگشت با کی‌برد پلاستیکی کامپیوتر بلند می‌شود، صدای محکم و بلند ماشین تایپ به تو می‌گوید که واقعا داری چیزی درست می‌کنی. بعد از یک روز افتضاح به جای این که برای هیچِ مجازی‌ام غصه بخورم، می‌توانم سطل کاغذباطله‌ام را نگاه کنم و به خودم بگویم اگر شکست خوردم دست کم چند درخت را با خودم پایین آوردم.


** من خیلی اهل غذا خوردن در رستوران‌های نیویورک نیستم. سخت است دوست داشتن جایی که سیگار کشیدن را ممنوع کرده ولی در آن سرو کردن ماهی خام در وان شکلات کاملا قابل قبول است. دیگر هیچ رستوران عادی‌یی باقی نمانده، دست‌کم توی محله‌ی ما. تمام رستوران‌ها تبدیل شده به یک مشت جای گران و کوچک که ادعا دارند غذای بومی امریکایی سرو می‌کنند. اسم غذاهای‌شان را گذاشته‌اند «سنتی» در حالی که هیچ‌کدام‌شان را پیش از این سر سفره‌ی امریکایی‌ها ندیده‌ام. چیزبرگر رفته کنار و جایش را مغز کنگرفرنگی پوشیده از سبزیجات گرفته که هیچ‌وقت باعث نمی‌شود بگویم، اِ! از اینا! تازه همین‌ها هم به خوبی آنها که مادرم درست می‌کرد نیستند.

...

چیزی که از ته دل می‌خواهم یک سیگار است، و همیشه هم سرتاپای منو را نگاه می‌کنم تا شاید یک سرآشپز جوان شجاع توتون را جزء سبزیجات آورده باشد. بپز، بخارپز کن، کباب کن یا حتا بریز توی صدف، فقط تورابه‌خدا یک چیز آشنا بیاور که بتوانم بخورم.

...

غذاهای جدید را به شکل برج‌های دراز و احمقانه درست می‌کنند. دیگر هیچ چیز افقی نیست، همه چیز می‌رود به سمت آسمان، درست مثل برج‌هایی که دو طرف خیابان‌های شهرمان به خط شده. انگار بشقاب‌ها تکه‌های باارزش زمین بودند که سرآشپز با تراکم نامحدود خریده بود.



می‌توانید دیدگاه خود را بنویسید
مونا چهارشنبه 9 خرداد 1397 11:59
سلام سر به بیابون باس گذاشت
فاطمه پاسخ داد:

صبا دوشنبه 7 خرداد 1397 21:14
من اولین کتابی که ترجمه پیمان خاکسار بود خوندم عامه پسند چارلز بوکفسکی بود
فاطمه پاسخ داد:

اونم خوندم خیلی خوبه :)
السا دوشنبه 7 خرداد 1397 10:55
شه جالب من فقط یدونه کتاب از پیمان خاکسار دارم اونم ریگ روان هست
به یاد قدیما
مایل به تبادل لینک هستید؟
فاطمه پاسخ داد:

جزء از کل بهتر از ریگ روان بود به نظرم

بله بله
الهه دوشنبه 7 خرداد 1397 02:23
خوندی که :دی
الان دیدم راجع به اونم نوشتی!
فاطمه پاسخ داد:

الهه دوشنبه 7 خرداد 1397 02:21
جزء از کل رو نخوندی یعنی؟ من اولین ترجمه ی پیمان خاکسار که خوندم اون بود. برادران سیسترز و شاگرد قصاب رو هم خوندم بعدش که خب جفتش رو تو معرفی کرده بودی:)
فاطمه پاسخ داد:

چرا چرا، منم فک کنم اول اونو خوندم! این سه تا که گفتم رو تو یه بازه خیلی می‌شنیدم اسمشونو.
آقا واقعا؟ پس اینم بخون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر