جمعه 21 اردیبهشت 1397
نویسنده: فاطمه نظرات

آخر هفته: نمایشگاه، موزه، پارک!

کلمات کلیدی: دفترچه خاطرات! ,


اول این هفته تقریبا به علافی گذشت ولی این سه چهار روز آخر خیلی فعال شدم!

سه‌شنبه عصر با یه گروهی رفتم بازدید از یکی از این شرکتای شتاب دهنده. قبلا چیز زیادی درباره‌ی این شرکتا و نوع کار استارت‌آپ‌ها نمی‌دونستم و این بازدید باعث شد یه دید کلی خوبی پیدا کنم بهشون. (و بفهمم حداقل تو این مقطع به درد من نمی‌خوره!) در ادامه و در راستای اینکه بتونم مطمئن بشم فیلدی که به نظرم دوستش دارم (حالا چه برای کار چه پروژه‌ی دانشگاهی) واقعا چطوریه، یکشنبه هم احتمالا برم بازدید از یه سری شرکت.

برای چهارشنبه صبح دو تا گزینه داشتم. بازدید بعدی اون گروه از پارک علم و فناوری دانشگاه، یا رفتن به یه سمینار تو دانشگاه. و عصر هم قرار بود با دوستم برم نمایشگاه کتاب. دوستم شب قبلش بهم گفت کار براش پیش اومده و منم حالم گرفته شد و صبح هیچ کدوم اونا رو نرفتم! (در واقع تو فکرم بازدید رفتن بود و برای همین سمینارو ثبت نام نکرده بودم، ولی از اون‌طرف دیگه دیدم بازدید اولیه برام کافی بود. برا همین هیچ کدومو نرفتم.)
عوضش بعدازظهر با مامانم رفتم نمایشگاه و موفق شدیم دو تا بن کتابی که داشتیم رو خالی کنیم! امسال از این خوشحالم که شعر و رمان الکی نخریدم. (البته آخرش یه کتاب شعر گرفتم، سر جوگیری این که شاعرش اونجا داشت امضا می‌کرد.) یه سر هم به غرفه‌هایی که کتاب زبان اصل داشتن زدیم و من که چند وقته تو فکرم بود یه کتاب زبان اصل بگیرم بخونم، فکر کردم دیدم ناتور دشت که دوسش دارم و متنش به نظر روونه (و ترجمه‌شو هم خودم ندارم)، برای شروع خوبه.
مدتی که اونجا بودیم یکی از این بارونای خفن این روزا هم زد و حسابی خیس و یخ شدیم :))


پنج‌شنبه صبح، طبق قراری که قبل کنکور با الهه گذاشته بودیم، با هم رفتیم موزه‌ قصر. الهه رو بار دوم بود می‌دیدم اونم بعد از چهار سال (سر قضیه‌ی درناها که چند پست قبل هم گفتم). خب، باید اعتراف کنم من معمولا از موزه‌ها خوشم نمیاد! ولی تنوع و جذابیت اینجا رو دوست داشتم، ضمن اینکه بخش‌هاییش که مرتبط با خود زندان بود چون خیلیاش از نظر تاریخی بهمون نزدیکه و درباره‌شون شنیده بودم، می‌تونستم باشون ارتباط بگیرم. بله، بخش‌هایی هم داشت که اصولا ربطی به زندان نداشتن. (حتی یه جاهاش حالت گالری داشت و یه سری آثار هنری و کانسچوال آرت گذاشته بودن!) مثلا فرض کنین اولین دوربین عکاسی یا هواپیمایی که تو ایران اومده. یا دستگاه مورس و رادیو. یا اولین صدایی که تو ایران ضبط شده. (و اونجا یه سری اسپیکر بود می‌تونستی صدای مظفرالدین شاهو گوش کنی! فکرشو بکن! یه صدا از حدود صد سال پیش!) یا حتی آرشیو روزنامه اطلاعات با تبلیغای بامزه‌ش! :)) یا یه جا عکس تمام پرچم‌های ایران از دوره‌های خیلی قدیم رو زده بودن تا رسیده بود به پرچمی که امروز داریم.
راهروهایی که مربوط به خود زندان و نمونه‌ی سلول‌های دوره‌ی رضاشاه و محمدرضاشاه می‌شد، و همین‌طور ساختمون زندان سیاسی، همچین یه کم ترسناک بودن! مخصوصا این که من و الهه زود رفته بودیم و موزه خلوت بود، و اون اولش تقریبا با هر صدایی از جا می‌پریدیم! تو ساختمون زندان سیاسی، راهنما (که بعدا فهمیدیم خودش هم قبلا اینجا زندانی بوده) بهمون گفت می‌خواید برید تو سلول‌های انفرادی ببینید چه حسی داره؟ سلول‌های کوچیک بدون پنجره‌ای بودن با یه جراغ با نور قرمز. که خب وقتی هر کدوم رفتیم تو یه سلول و درو رومون بست، چراغم خاموش شد و تاریکی مطلق! عجیب بود و ترسناک، من زود اومدم بیرون! حس تو زندان بودن رو تو حیاط زندان هم تجربه کردیم، با دیوارهای خاکستری بلند یه اتمسفر دلگیری داشت. (البته ساختمون اول حیاط باحالی داشت و سلول‌ها همه پنجره داشتن.)
چند تا از عکسایی که گرفتم رو میذارم ادامه مطلب. ضمن اینکه دوست داشتین پست الهه رو هم بخونین. خیلی بیشتر از من و با جزئیات کامل توضیح داده.

امروز صبح (جمعه) دیدیم آخرین جمعه‌ی قبل از ماه رمضونه و خوبه با رفقا بریم بیرون! قرار همیشگی؟ هشت صبح پارک ملت! دیگه داره خسته‌کننده میشه پارک ملت ولی خوب بود امروز. نیم ساعتی منتظر بودم تا بچه‌ها بیان (یه تعداد خونه‌هاشون نزدیک همه و یه نفر میره همه رو میاره. ضمن اینکه امروز یکی‌شون خواب مونده بود برا همین یه کم بیشتر هم طول کشید.) و تو اون نیم ساعت چند صفحه از کتابی که به سفارش دوستم از نمایشگاه خریده بودم خوندم. حس خوبی بود تو اون هوا کتاب خوندن. بعدم که بچه‌ها اومدن و حلیم خوردیم و بدمینتون بازی کردیم و کلا خوب بود. یه چیز جالب این بود که وقتی اومدم خونه دیدم فقط دو تا عکس دارم از امروز! (منهای اونایی که بچه‌ها بعدا فرستادن) نمیدونم معنیش اینه که خوش گذشت یا اینکه دل و دماغ نداشتم! چون هر دو حس رو به تناوب تجربه می‌کردم!
اتفاق جالب دیگه این بود که برگشتنی نشستم تو تاکسی دیدم پول نقد ندارم! شانسی که اوردم هم تاکسی فون‌پِی داشت و هم راننده‌هه مهربون بود و دائم می‌گفت قابل نداره. این باعث شد خونسردیمو بتونم حفظ کنم، آخه راه خلوت بود و منم می‌خواستم زودتر پیاده بشم. خلاصه موفق شدم تو دو سه دقیقه فون‌پی رو تازه دانلود و نصب کنم و اعتبار بریزم و بالاخره کرایه بدم.
(بار دوم بود این اتفاق پول نداشتن برام افتاد. بار اول کرایه میشد 1500، و من تو اعماق کیفم گشتم هر چی سکه پیدا کردم دادم به راننده، که شد 1400 تومن.)


+ باورم نمیشه این همه رو نوشتم!

از عکسای باغ موزه‌ی قصر:



ورودی زورخانه (نفهمیدیم از اول اونجا بوده یا چی!)



نمونه سلول‌های زندان تو دوره‌ی رضا شاه
(اسمای آشنا به چشم می‌خورد؛ بزرگ علوی، فرخی یزدی...
و اپلیکیشنی که موقع ورود نصب کرده بودیم، در مورد هر کدوم توضیحی میداد.)




نمونه سلول‌های زندان تو دوره‌ی محمدرضا شاه
(این مجسمه یکی از اون آیتم‌های هنری‌یه که تو پست گفتم.
از یکی دیگه از سلول‌ها صدای آواز خوندنی پخش می‌شد
که گفتن صدای واقعی ضبط‌شده‌ی یکی از زندانی‌هاس.)




حیاط ساختمون زندان سیاسی


می‌توانید دیدگاه خود را بنویسید
سین جمعه 4 خرداد 1397 08:01
مرسی خیلی جذاب بود تعریفا و عکسا! میذارم تو باکت لیست که هر وقت اومدم ایران برم سراغش :)
فاطمه پاسخ داد:

ایشالا سه نفری بریم
فیلم بزرگسال پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 18:57
عالی بود
فاطمه پاسخ داد:

:/
Fatemeh شنبه 22 اردیبهشت 1397 14:22
همیشه خوش باشی
فاطمه پاسخ داد:

مچکرم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر