دوشنبه 23 بهمن 1396
نویسنده: فاطمه نظرات

مهندس شدیم الکی :))



بعد از یه ماه و خورده‌ای، سلام!
چهارشنبه 18 بهمن ماه یک هزار و سیصد و نود و شش () بنده بالاخره از پروژه‌ی کارشناسیم دفاع کردم و با صرف‌نظر از مراحل اداری باقی‌مونده، بالاخره فارغ‌التحصیل شدم!
شاید مهم‌ترین چیزی که این چند ماه یاد گرفتم این بود که فقط خودمم که می‌تونم به خودم کمک کنم. یه روزایی عجیب احساس تنهایی می‌کردم و حتی حس درد و دل کردن با دوستام رو هم نداشتم. یه روزا می‌گفتم خاک تو سرت که همون تابستون با بقیه دفاع نکردی. یه روزا گریه می‌کردم. یه روزا قوی بودم و کارامو کلی جلو می‌بردم. یه روزا می‌دیدم تو فلان قسمت کدم یه اشتباهی کردم و چند روز الکی با این اشتباه پیش می‌رفتم. یه روزایی تو آینه به خودم می‌گفتم تو می‌تونی! و با اعتماد به نفس و حال خوب ادامه می‌دادم. شاید بگین یه دفاعه دیگه، جمع کن خودتو! ولی اینطوری بود به هر حال.
هر چی بود گذشت. یک سری غر هم دارم که تو ادامه مطلب می‌نویسم که خاطر کسی مکدر نشه :)) صرفا برا اینکه بنویسم و خالی شم. و یه چیزایی یادم بمونه بعدا.
بعد از دفاع مستقیم رفتم سینما که بیشتر از این فیلمای جشنواره رو از دست ندم!  و تو این چند روز سه تا فیلم به وقت شام، مغزهای کوچک زنگ زده و لاتاری رو دیدم. (فعلا کاری نداریم به حواشی پیش اومده در اختتامیه!) بقیه فیلما هم ایشالا اکران دانشگاهی! امروزم قراره برم تئاتر الیور توییست! در این حد فرهنگی هستیم!
این بلیت گرفتن الیور توییستم هم داستانی شده بود برا ما. شاید مدت یه ماه هر هفته که اجرای جدید باز می‌کردن، تلاش می‌کردیم با دوستام و نمی‌تونستیم به تعداد بلیت بگیریم. هر هفته هم تعدادمون بیشتر می‌شد. بعد از این همه تلاش، بالاخره دو تا اجرای جدا گرفتیم هر کدوم 3 نفر. مسخره‌ش اینه که اون موقع این همه تلاش می‌کردیم که کی می‌خواد بیاد و چه روزی می‌تونه و آخرم چون تعداد زیاد بود جا گیرمون نمیومد، بعد الان هم سر اجرایی که دوستم می‌خواست بره هم سر اجرای امشب، بلیت اضافه داریم :) کیو ببرم آخه

بگذریم. پروژه‌ی بعدی کنکور ارشده که الان یه ماهی هست کامل ولش کردم بس که برنامه ریزیم خوبه!
پارسال همین موقعا بود که شروع کردم کنکورو بخونم و اطمینان داشتم از بهمنم بخونم از پسش برمیام، وسط اون همه درس! :)
خب، خوبیش اینه امسال تمرکزم فقط رو همونه.
و حقیقت اینه که به شدت دلم روشنه و مطمئنم به خودم.


---
خب شاید اینجا دیگه بتونم راحت یه کم غر بزنم!
همونطور که گفتم این مدت یاد گرفتم فقط خودمم که بیشترین کمکو می‌تونم به خودم بکنم. اوایل به طرز مسخره ای انتظار داشتم برم تو آزمایشگاه استادم بعد یه سال بالایی پیدا شه یه قسمتای کارو کمکم کنه! (لابد سوار بر اسب سفید هم باشه!) ولی حقیقت اینه که فقط خودتی و خودت! مگه اینکه آویزون شدن بلد باشی :)) که در مرام ما نیست!
من حتی یه جاها از خونواده م هم استرس دریافت می‌کردم!
استادم که نصف وقتا می‌رفتم دنبالش نبود. میگفت اسمس بزن ولی جواب نمی‌داد. وقتایی هم که بود کمک درست حسابی نمی‌کرد. (باز خوبه یه بار از این دفعاتی که پشت دفترش انتظار می‌کشیدم، یکی از دانشجوهای ارشدشو دیدم و بهم گفت این با همه همینطور غیرپیگیره!) هفته‌ی آخر می‌رفتم پیشش می‌گفت برگه‌هامو باید صحیح کنم! قشنگ دو دفعه رو یادمه بهم گفت میذاری دقیقه نود همین میشه :) و ای کاش می‌تونستم برگردم بهش بگم خودتم که برگه‌هاتو گذاشتی دقیقه نود! آخه نصف این دقیقه نودی شدن کار من واسه اینه که تو هیچ وقت نبودی سوالامو ازت بپرسم!
دوستاییم که خودم تابستون اونقد کنارشون بودم، زیاد کاری به کارم نداشتن (بی‌انصافیه بگم اصلا)، مخصوصا اونایی که دیگه دانشگاه نمیومدن. یه دوستی بود که تابستون موقع دفاع خودش روزای آخر خیلی کمکش کردم. روز قبل دفاعش ازم خواهش کرد بمونم براش پاورپوینت درست کنم و من با اینکه عجله داشتم دنبال یه کاری که یادم نیست چی بود برم، وایسادم یه چیز اولیه درست کردم براش. صبحم زود رفتم کمکش یه سری فرما رو از آموزش گرفتم و اینا. کاری که هر کس خودش انجام میداد! البته منتی نیست واقعا. دوستم بود خودم رفته بودم که کمکش کنم. بماند که شروع که کرد، دیدم پاورپوینت عوض شده. (آخرم داده بود همون پسره که نمیخواست، براش درست کرده بود. لااقل اونقد شیک درست کرده بودی یه فهرستم میذاشتی.) حالا بگذریم، این دوست بعدا چند بار به من گفت من از به هفته قبل دفاعت میام کمک و اینا. نیومد :)) فقط یکی دو هفته قبل دفاعم، بعد از دو سه ماه یه روز اومد دانشگاه و خب یه تعداد از دوستان هم جمع بودن، منِ الاغم رفتم پیششون و باعث شد بدتر اون یه روز کارام عقب بیفته :)) خلاصه همچین جوی بود که باعث شد من لج کنم نخوام هیچ کدوم سر دفاعم بیان. البته همین دوست اومد آخرش. دمشم گرم واقعا. چون جدی جدی هیشکی دیگه به جز برادرم نبود. (هشت صبح انصافا خودمم حال نداشتم برم استادا هم میگفتن کاش ما که می‌دونستیم یه نفره، خودمون هماهنگ می‌کردیم مثلا نُه بیایم! در این حد همه خسته) دو تا از دوستای مدرسه‌م هم گفته بودن میان که کار براشون پیش اومد. مخصوصا یکیشون خیلی بهم تاکید می‌کرد که میاد و با اینکه می‌دونستم مشکل براش پیش اومده خب خورد تو ذوقم.
خلاصه که این مدت اینطوری گذشت. ولی هر چی بود گذشت. :)


می‌توانید دیدگاه خود را بنویسید
سین پنجشنبه 3 اسفند 1396 23:57
مبارکا مبارکا

شاید مهندس شدی الکی، ولی یه مهندسِ الکی نشدی
فاطمه پاسخ داد:

قشنگ گفتی، مرسی
صبا جمعه 27 بهمن 1396 12:49
مبارک باشه خانم مهندس اصلا این لفظ خیلی قشنگه خانم مهندس
کلاه هم پرتاب کردین؟
فاطمه پاسخ داد:

مرسی عزیزم
آره کلاهو که خرداد ماه تو جشنمون پرتاب کردیم. من یه ذره دیر تموم کردم
دختر ساکت دوشنبه 23 بهمن 1396 18:17
مبارک باشه خانوم مهندس شدنت
امیدوارم در ادامه راه هم موفقیتهات ادامه پیدا کنه
فاطمه پاسخ داد:

ممنون عزیزم
تو هم موفق باشی کلی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر