تبلیغات
خوشحالم! - مثل آب برای شکلات

 

چهارشنبه 13 دی 1396
نویسنده: فاطمه نظرات

مثل آب برای شکلات

لینک‌های مرتبط: "مثل آب برای شکلات" در گودریدز

کتاب "مثل آب برای شکلات" رو دوستم امسال تولدم بهم هدیه داد. با خوندن مقدمه‌ی کتاب و از اونجایی که خودش از اون دسته دختراس که خیلی دنبال حقوق زنان و این حرفان (که البته خوبم هست) حدس زدم کتاب درباره‌ی زنیه که یه جا حقش زیر پا گذاشته شده و حالا داره براش می‌جنگه و باقی ماجرا. ولی دقیقا این نبود! (از اینجا خطر اسپویل، آخرشو لو نمیدم البته!) تیتا به خاطر رسم و رسوم غلط خونوادگی (اینکه کوچکترین دختر خونواده تا وقتی مادرش زنده‌س باید ازش مراقبت کنه و ازدواج نکنه!) نمی‌تونه با کسی که دوستش داره ازدواج کنه. (نه تنها نمی‌تونن ازدواج کنن، بلکه راه حلی که به ذهن اون پسر می‌رسه اینه که با خواهر تیتا ازدواج کنه که نزدیکش باشه.) به هر حال با این که تیتا یه جاها هم می‌جنگه و جلو رفتار دیکتاتوری مادرش می‌ایسته، بیشتر نقش یه شخصیت قربانی رو داره تا قهرمان. و خلاصه همینا باعث میشه رفتارای اشتباهی تو ارتباط این دو تا اتفاق بیفته. چیز جالبی که تیتا بعد از مرگ مادرش کشف می‌کنه، اینه که برای مادرش هم در جوانی اتفاق مشابهی افتاده بوده. ولی می‌بینیم که باز هم داره به همون رسوم غلط ادامه میده. یا مثلا موقعی که خواهر تیتا بچه‌دار میشه دوباره طرز فکر اون هم ادامه دادن این رسمه!

سبک کتاب رئالیسم جادوییه که دقیقا نمی‌دونم چیه! ولی فک کنم به خاطر صحنه‌هاییه که خیلی اغراق شده توصیف شدن. (مثلا اشک‌هایی تا پایین پله‌ها جاری میشن!) هر فصل با یه دستور غذایی عجیب غریب (و حتی یه فصل با روش ساخت کبریت!) شروع میشه. چند خط توضیح میده و بعد میره تو بطن داستان و در طول فصل ادامه‌شو میگه. که البته چیز رو مخی نیست، چون در واقع آشپزیِ خونه با تیتاس، از بچگی تو آشپزخونه بزرگ شده و آشپزی رو دوست داره. خیلی جاها هم دستور درست کردن چیزای دیگه مثل مرهم و این چیزا رو میگه. (کلا خونوادگی خودکفا بودن!) کتاب یه اشاره‌های سیاسی هم داره، روایت داستان هم زمانه با یه سری درگیری‌هایی سیاسی که تو مکزیک بوده و این حرفا.


مثل آب برای شکلات - لورا اسکوئیول


تو صفحه‌ی مربوط به این کتاب توی سایت گودریدز، یه جا درباره‌ش نوشته: "نام کتاب معنایی دوگانه دارد: نخست اشاره به دستور تهیه شکلات داغ (هات چاکلت) دارد که در مکزیک با آب و کاکائو تهیه می‌شود (نه با شیر). دوم، اصطلاحی در زبان اسپانیایی است استعاره از احساسات تند و برانگیختگی جنسی." که به مورد اول یه جا تو کتاب اشاره میشه و تقریبا کل کتاب هم رو محور مورد دوم می‌چرخه! ولی در کل با این که فاز عشقی کتاب خیلی بالا بود (معمولا خوشم نمیاد)، کلیت کتابو دوست داشتم. رَوون بود و همش منتظر بودم ببینم آخرش چی میشه. 

یه چیز جالب هم تو سرچ‌هام پیدا کردم، این بود که پارسال تو ایران یه تئاتر (این لینک) بر اساس این داستان ساخته شده که واقعا حسرت خوردم چرا اون موقع هم خیلی تو نخ تئاتر نبودم هم این کتابو نخونده بودم! از تیزرش به نظر میومد یه مقدار موزیکال هم بوده، و اینی که رویا نونهالی نقش مادره رو بازی میکرده باعث شد فک کنم قطعا تونسته تمام اون حس بدجنسی و سختگیری رو القا کنه! (با توجه به اون نقش مقتدر عمه تو سریال شهرزاد!)

طبق معمول، چند تا از پاراگرافاشو که دوست داشتم میذارم ادامه‌ی مطلب.


** تیتا از این مرحله‌ی کار واقعا لذت می‌برد، وقتی مایه را می‌گذاشت تا جا بیفتد، بو کردن آن خیلی دلچسب بود. چون روایح نیروی عجیبی در خود دارند که یاد ایام گذشته را زنده می‌کنند و با خود خاطره‌ها، صداها و حتی بوهای دیگری را به زمان حال می‌آورند. که هیج دخلی به لحظه‌ی حاضر ندارند. تیتا دوست داشت با یک نفس عمیق بو را به درون سینه بکشد و بگذارد آن دود و دم استثنایی او را به سیر و سیاحت در گذشته برد. این که به خاطر بیاورد اولین بار چه وقت و کجا بوی این رولت‌ها به مشامش خورده، کوشش بیهوده‌ای بود، یادش نمی‌آمد، چه بسا مربوط به پیش از به دنیا آمدنش می‌شد.

 

** عجبا که ناچا با وجودی که آن زمان گوشش سنگین بود، ادعا می‌کرد این گفتگو را شنیده است. با این همه، تیتا به خاطر نفل گفته‌ها از او تشکر کرد – اما این نیز احساس سردیش را به پدرو چاره نکرد. میگویند کرها نمی‌شنوند اما می‌فهمند، شاید ناچا چیزهایی را می‌شنید که آدمها از گفتنش واهمه داشتند. تیتا آن شب چشم بر هم نگذاشت؛ برای بیان حال و روزش نمی‌توانست کلمات مناسبی پیدا کند. چه بدبختی بزرگی که آن وقت‌ها هنوز حفره‌های سیاه فضایی کشف نشده بود. چون در آن صورت شاید می‌توانست حفره‌ی سیاه وسط سینه‌اش را که کوران سرمای پایان ناپذیر در آن جریان داشت، توصیف کند.

 

** احساس گم‌گشتگی و تنهایی می‌کرد. مثل آخرین دلمه‌ی فلفل آغشته به سس شاه بلوط پس مانده در بشقاب، بعد از یک شام مجلل. بارها وقتی در آشپرخانه تنها بود، این ته مانده‌ی غذا را به جای آن که دور بریزد، خورده بود. مردم معمولا آخرین دلمه مانده در بشقابشان را به رسم ادب باقی می‌گذارند که مبادا خوردنش حمل بر شکم بارگی شود، بگذریم که خیلی وقت‌ها دلشان ضعف می‌رود آن را ببلعند، اما دست به طرفش نمی‌برند. گویی این آخری دلشان را زده است، آن هم نه هیچی و دلمه‌ی فلفل که هر طعمی بخواهید در آن هست: شیرین مثل آب نبات لیمو، آب‌دار مثل انار، پر از دانه‌های معطر فلفل سیاه و تندی دلپذیر فلفل قرمز در سس شاه بلوط. این دلمه اسرارآمیز عشق را نیز در خود نهفته دارد. اما این راز هرگز برملا نمی‌شود، آن هم فقط به این دلیل که در انظار شایسته نیست.

 

** هر یک از ما با یک قوطی کبریت در وجودمان متولد می­شویم اما خودمان قادر نیستیم کبریت‌ها را روشن کنیم؛ همان‌طور که دیدی برای این کار محتاج اکسیژن و شمع هستیم. در این مورد، به عنوان مثال اکسیژن از نفس کسی می­آید که دوستش داریم؛ شمع می‌تواند هرنوع موسیقی، نوازش، کلام یا صدایی باشد که یکی از چوب کبریت ها را مشتعل کند. برای لحظه‌ای از فشار احساسات گیج می‌شویم و گرمای مطبوعی وجودمان را در بر می‌گیرد که با مرور زمان فروکش می‌کند، تا انفجار تازه­ای جایگزین آن شود. هر آدمی باید به این کشف و شهود برسد که چه عاملی آتش درونش را پیوسته شعله‌ور نگاه می­دارد. و از آنجا که یکی از عوامل آتش­زا همان سوختی است که به وجودمان ­می‌رسد، انفجار تنها هنگامی ایجاد می‌شود که سوخت موجود باشد. خلاصه‌ی کلام، آن آتش غذای روح است. اگر کسی به موقع درنیابد که چه چیزی آتش درون را شعله‌ور می­کند، قوطی کبریت وجودش نم برمی‌دارد و هیچ‌یک از چوب کبریت‌هایش هیچ‌وقت روشن نمی‌شود.

اگر چنین شود، روح از جسم می‌گریزد و در میان تیره‌ترین سیاهی‌ها سرگردان می‌شود. بیهوده می‌کوشد برای سیر کردن خود غذایی بیابد. غافل از این که تنها، جسمی که سرد و بی‌دفاع بر جا گذاشته قادر بوده غذا تهیه کند. همین و بس...

... به همین دلیل باید از افرادی که نفسی سرد و افسرده دارند، پرهیز کنیم. حتی حضورشان هم می‌تواند شعله‌ورترین آتش‌ها را خاموش سازد.



می‌توانید دیدگاه خود را بنویسید
مینا محمدی یکشنبه 16 اردیبهشت 1397 08:38
سپاس گزارم مطالب جالبی بود
سین دوشنبه 2 بهمن 1396 22:35
ببخشید این نظرم راجع به پست نیست.

یهو چشمم افتاد به ستون چپ وبلاگت و با سایت سیزدهم مواجه شدم. اومدم بگم منم دنبالش می کنم و چقد کلا خوبه این بشر! ذوق مرگ شدم از اینکه یکی دیگه هم پیدا کردم که به کاراش علاقه داره :]
فاطمه پاسخ داد:

منم ذوق مرگ شدم الان
من بیشتر اینستاشو دنبال میکنم البته. ولی خب گفتم سایتشم بذارم این بغل یه وقتا سر بزنم :)
صبا شنبه 16 دی 1396 17:17
Mono فوق العاده بود دو تا آلبومش رو دانلود کردم
Requiem for the hell
The last down
مرسی از پیشنهادت
فاطمه پاسخ داد:

ایول بابا از منم بیشتر رفتی دنبالش که من کلا 5-6 تا آهنگ دارم ازشون
mrzii پنجشنبه 14 دی 1396 11:46
كتاب جالبی بنظر میاد
امیدوارم یه روزی وقت کنم بخونمش
فاطمه پاسخ داد:

آره تونستی بخونش
صبا چهارشنبه 13 دی 1396 23:41
اتفاقا این کتاب تو لیست کتاب هایی بود که میخواستم تابستون سال آینده بخونم سورئال فکر کنم این هست که در کل هیچ مرزی براش تعریف نشده
کافکا در کرانه رو خونده بودم تا یک مدت اصلا گیج میزدم چند بار خوندم تا فهمیدم چی به چی هست
فاطمه پاسخ داد:

کافکا در ترانه رو نخوندم. نمیدونم چرا هیچ وقت اشتیاق زیادی نداشتم براش ولی الان که شما گفتی میره تو لیستم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر