یکشنبه 28 آبان 1396
نویسنده: فاطمه نظرات

چیزایی که نیومدم بنویسم!



مسخره تر از این نمیشه که برداشتن سایت goodreads رو فیلتر کردن بعد هر چی عکس از اونجا برا پستای کتابام برداشته بودم پریدن!  بدم میاد عکسای پستام بپرن! :/
بعد کامنتای تبلیغاتی هم وارد فاز جدیدی شدن که انگار سایتای خارجی به کمک گوگل ترنسلیت کامنت میذارن. مثلا این یه قسمت از یکیشون بود: "سلام از کارولینای! من خسته به مرگ در کار می کنم، بنابراین تصمیم گرفتم وبلاگ خود را بر روی آیفون من در طول ناهار خوری مرور کنم." کاملا هم مفهوم :/

بعد دیگه... جالبه که از تولدم چیزی ننوشتم. (خود روز تولدم خیلی خوب بود یه بعدازظهر کامل با دوستم تو انقلاب ول بودیم، دو تا کافه رفتیم، انقلابو گشتیم. روز خوبی بود در کل! امیدوارم بعدا یادم باشه بیام بیشتر ثبتش کنم!)
از این روزای دانشگاه رفتنم و درگیریام هم نیومدم غر بزنم. مثلا از اون چند روز اسکل شدنم برا پیدا کردن استادم تو دانشگاه. از بعضی روزا تنها بودنم و این که دوستام یا دیگه ارشدن و نمیشه خیلی وقت باهاشون گذروند یا اونایی که مثل من دارن امسال میخونن دیگه تقریبا دانشگاه پیداشون نمیشه.
اشاره نکردم به اینکه یکی از عکسای جشنمونو واسه دوستام چاپ کردم یادگاری دادم بهشون و چقد همشون خوشحال شدن.
از تلاشم ننوشتم واسه اینکه یه پایه جور کنم یکی از سفرای یه روزه ی گروه ایرانگردی دانشگاهو باهام بیاد! (و وقتی دیگه داشتم خودمو راضی میکردم که تنها برم اونجا و بالاخره دوست میشم با بچه ها، دیدم نویسنده ی یکی از متن هایی که درباره ی سفر اخیر تو کانال گذاشته شده، یه دوست خیلی قدیمیه که تازگی فهمیدم دانشگاه تهرانی هم هست و حقیقتا خیلی مشتاق نیستم باهاش در ارتباط باشم دوباره. اینه که دلم نمیخواد پاشم تنها برم با این گروه و ببینم اونم هست :/ خیلی لجبازی احمقانه ایه و نشون میده از بعضی جهات چقد بچه م هنوز!)
اینو ننوشتم که چند هفته پیش یادداشت های نکات مثبت و منفی که سال دوم دبیرستان درباره ی همکلاسیامون نوشته بودیم رو پیدا کردیم و چقد حالم گرفته شد که یه صفت منفی درباره م اینقد تکرار شده و هنوز هم تا حدی دارمش. بعد تو اینستا استوری گذاشتم و راجع به ترک عادت های منفی نظر خواستم و گفتم سعی کنیم وقتی یه کسی داره تغییر مثبت میکنه متوجه بشیم و هی اون صفت منفیه رو به روش نیاریم. (چیزی که برا خودم پیش اومده زیاد. هرچند نمیدونم خودم چقد اینطوری نبودم!) جوابهای خوبی گرفتم و تصمیم گرفتم یه جمعبندی ازشون بکنم تو دفترم. ولی حتی اونجا هم ننوشتم چه برسه به اینجا. :/
ننوشتم که از یه جا خسته شدم از اینکه همه ش منتظر این و اون باشم برا جایی رفتن، کاری کردن. و همون تصمیم دنبال پایه نگشتن برا سَفره رو گرفتم (که خورد تو دیوار) یا یه روز تنها پاشدم رفتم سینما! و بعدش دوستم اومد با هم یه کم رفتیم خرید و پاساژگردی! و ننوشتم چقد تازگی با این دوستم بیرون رفتم.
اینم ننوشتم که یه تعدادی از جمعه های این پاییزو با دوستام رفتم پارک و کوه و بیرون کلا. و به این نتیجه رسیدم جمعه ها نباید خونه موند!

راجع به چند تا فیلم و کتابی که اخیرا دیدم و خوندم هم ننوشتم. عکسایی که از پاراگراف های کتابا گرفتم جمع شده!

خیلی چیزای دیگه رم نیومدم بنویسم. نوشتن چقد سخت شده! همشم تقصیر تلگرامه و اینستاگرام! و چقدرم اموجی های اینجا دیگه به کارم نمیان!


می‌توانید دیدگاه خود را بنویسید
elanor دوشنبه 6 آذر 1396 22:38
نمدونستم هنوز مینویسی فاطمه جان :)
فاطمه پاسخ داد:

ای... کم و بیش :)
سین جمعه 3 آذر 1396 17:31
راجع به گودریدز... منو هم در غم خود شریک بدار :(

تا حالا تنهایی نرفتم سینما! میذارم تو لیست کارایی که هفته بعد باید انجام بدم.
فاطمه پاسخ داد:

چه سریعم میذاری تو لیست دمت گرم :))
دختر ساکت سه شنبه 30 آبان 1396 14:16
قشنگ یه تنه میهن بلاگو شستی گذاشتی کنار حداقل پهن کن جلو آفتاب میکروباش بره
اینستا و تلگرام محل گذره عزیزم اینجاست که باقی میمونه
کلا مرسی که مثلا هیچی ننوشتی
فاطمه پاسخ داد:

اینجام محل گذره بابا :)))
خواهش میکنم :دی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر