پنجشنبه 4 آبان 1396
نویسنده: فاطمه نظرات

بنویسم که این دو روزو یادم بمونه و بعدا الکی ناله نکنم!



یه روزایی هست از صبح که پا میشی میگی امروز قراره روز خوبی باشه.
میری بیرون از خونه می‌بینی چه طلوع قشنگی! و کل تایم تو ترافیکو به آسمون نگاه می‌کنی و عکس میگیری.
بعدتر می‌بینی امروز نمی ر‌سی یه سری کارا (درس و این چیزا) رو طبق برنامه پیش ببری، مودبانه میگی اشکال نداره اصن امروز میخوام خوش باشم!
در مرحله‌ی بعد دقیقا وسط خیابون می‌خوری زمین ولی نمیذاری اینم روزتو خراب کنه
بعد از یه ساعت له شدن تو مترو، می‌رسی قلهک منتظر دوستت تا بیاد.
میگه تا شهر کتاب یه کم پیاده‌روی داره، اگه حال نداری تاکسی بگیریم؟ میگی خوردم زمین زانوم درد می‌کنه. بعد به خودت میای می‌بینی مشغول حرف شدید و دارید شریعتی رو پیاده میرید بالا.
بعد از یه ساعت گشتن تو شهرکتاب بالاخره خریدا رو حساب می‌کنید و میرید یه کافه چند قدم پایین‌تر، دو طبقه میرید بالا ضایع میشید چون بسته‌س دوباره برمیگردید کافه‌ی بغل شهرکتاب فرشته. از این کافه‌ها که میزاش تو محوطه‌س، رو صندلیاش پتو گذاشتن برا وقتی که هوا سرده. و روی هر میزم کاغذه و مداد رنگی. طبق معمول سرگرم میشید به عکس گرفتن از در و دیوار و میز، و البته به نقاشی کشیدن -در حد فاطمه دو ساله از تهران
بعدم تا دانشگاه دوستت باهاش میری چون دیگه موقع کلاسش شده، ولی یه ناهارم بهت نمیده.
برگشتنی میگی انصافا حسش نیست دوباره مترو سواری، زانوتم باز درد گرفته پس اسنپ می‌گیری.
با این همه حال خوش امروز، راننده‌ی بی‌اعصاب هم نمی‌تونه حالتو بد کنه. شیشه رو میدی پایین میذاری باد پاییزی بخوره تو صورتت...


+ تازه روز قبلشم خیلی یهویی زنگ زد بهم گفت دارم میام نزدیک شما جایی کار دارم، بعدش میای بریم خرید؟ گفتم باشه بس که پایه ام من


می‌توانید دیدگاه خود را بنویسید
بیمه زندگی مان دوشنبه 8 آبان 1396 14:53
وقتی توی زندگی آدم دوست صمیمی وجود داشته باشه همه چیز شیرین میشه. قدرهمو بدونید
فاطمه پاسخ داد:

امیر حسین پنجشنبه 4 آبان 1396 14:03
سلام ؛ با آرزوی سلامتی و شادی
در پناه خدا
فاطمه پاسخ داد:

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر