سه شنبه 2 آبان 1396
نویسنده: فاطمه نظرات

شاگرد قصاب

کلمات کلیدی: پاراگراف , هدفون ^_^ ,
لینک‌های مرتبط: Clancy Brothers and Tommy Makem - The Butcher Boy

تازگی دوباره دوز کتاب خوندنم رفته بالا! شاگرد قصاب رو خیلی وقت بود تعریف می‌شنیدم ازش و بالاخره دو سه هفته پیش خریدمش. تولد سی و سه سالگی نشر چشمه بود و اون روز فروشگاهای نشر چشمه 33 درصد تخفیف گذاشته بودن، منم از فرصت استفاده کردم! (ایشالا تولد صد سالگی‌شون!)

شاگرد قصاب یه داستان کمدی ایرلندیه (البته کمدی بودنش خیلی برا من بارز نبود!)، از زبون یه پسر روان‌پریش به اسم فرنسی (که خیلی جاها آدمو یاد هولدن کالفیلد ِ ناتور دشت میندازه.)! نکته‌ای که از همون اول خیلی به چشم میاد، جریان سیال ذهن شخصیته و جملات پشت سر هم، که خیلی جاها مرز واقعیت و خیال معلوم نیست. اولش سخته ولی بعد عادت می‌کنی!


شاگرد قصاب

نویسنده: پاتریک مک‌کیب

مترجم: پیمان خاکسار (نشر چشمه)


[خطر اسپویل!] با اینکه فرنسی همه‌ش دنبال دردسره و حتی اینقدر خطرناک میشه که آدم می‌کشه، آدم درکش می‌کنه و دلش براش می‌سوزه. ناراحتیش از اینکه به خودش و خونواده‌ش توهین میشه، ناراحتیش برا از دست دادن اعضای خونواده‌ش، ناراحتیش از اینکه بهترین دوستش هم تنهاش میذاره...

یه جای کتاب فرنسی با خودش فکر می‌کنه که: "آدم‌های لال چون نمی‌توانند داد بزنند احتمالا توی شکم‌شان سیاه‌چاله دارند." و دو بار دیگه از همین تعبیر سوراخ‌سوراخ بودن دل آدم‌های لال استفاده می‌کنه. این تیکه‌هاش جدا دلمو سوزوند!

با سپاس از توضیحات اول کتاب مترجم؛ که فهمیدم یه آهنگ فولک ایرلندی هست به همین اسم شاگرد قصاب (تو کتاب هم بهش اشاره میشه) که یه مشت خواننده تا حالا خوندنش. من که خودم با بدبختی پیداش کردم! آپلودش کردم اینجا.

مثل همیشه چند تا پاراگراف منتخبم رو میذارم تو ادامه مطلب. 



* چشمم را بستم و نفس عمیق کشیدم، انگار داشتم تمام شهر تازه و سرد و تُرد را با یک نفس تو می‌دادم. از ته کوچه‌ی پشت خانه‌ها صدای همیشگی هواکش مرغ‌دانی را می‌شنیدم. یک روز جو به من گفت صدای این هواکش بهترین صدای روی زمینه. گفتم چرا؟ گفت برای این‌که می‌دونی همیشه اون‌جاست.
و راست می‌گفت. اگر بهش فکر نمی‌کردی صدایش را نمی‌شنیدی. ولی وقتی گوش می‌کردی همیشه شبیه ماشین آرامی که شهر را به حرکت می‌انداخت صدا می‌کرد.

 

* وقتی می‌رسیدم خانه هوا دیگر روشن شده بود و مسخره بود اگر می‌خواستم بروم به رخت خواب، برای همین کنار بابا می‌نشستم به چیزهای مختلف فکر می‌کردم، یکی‌اش این‌که آدم‌های لال چون نمی‌توانند داد بزنند احتمالا توی شکم‌شان سیاه‌چاله دارند.

 

* یک‌بار هم بردنم به یک اتاق و چند ورق کاغذ دستم دادند که روی‌شان جوهر پخش شده بود. دکتر گفت نظرت راجع‌به اینا یه؟ گفتم دیگه نمی‌تونی رو اینا چیزی بنویسی خودنویس‌اش خراب بوده. دکتر عینکش را برداشت و گفت چی؟ گفتم نابود شده‌ن، نمی‌بینی؟ هوم‌هوم. توی مدرسه‌ی دکترها همین را به‌شان یاد داده بودند. عینکت را بردار و بعد از من تکرار کن هوم‌هوم!

[اشاره به تست رورشاخ]

 

* بعد گفت می‌شنوی؟ من رو برای چی می‌خوای؟
هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم جو این را بپرسد، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم مجبور شود این را بپرسد، ولی پرسید مگر نپرسید؟ و وقتی شنیدم که این را گفت احساس کردم دارم بخار می‌شوم، هر چی بیشتر در برابرش مقاومت می‌کردم بدتر می‌شد، انگار شده بودم یک کاغذسیگار که می‌رفت بالا تا برسد به سقف، توروخدا با من بیا جو، این تنها چیزی بود که می‌خواستم بگویم، آدم‌های لال ته شکم‌شان سوراخ دارند و من هم همین حس را داشتم، لال‌ترین آدم روی زمین که هیچ کلمه‌ای نداشت.

 

* قیافه‌ی مری درست شبیه مامان بود وقتی از پنجره خاکسترها را نگاه می‌کرد، صورتش عجیب بود، یواش جای آن یکی صورت را می‌گرفت تا این‌که یک روز نگاه می‌کردی و می‌دیدی آدمی که می‌شناختی دیگر نیست و به‌جایش یک شبح نشسته که فقط یک حرف برای گفتن دارد، تمام چیزهای زیبای این دنیا دروغ هستند. آخر سر هیچ ارزشی ندارند.

 

* تو که نمی‌دونی تو دل سوراخ‌سوراخ لال‌ها چی می‌گذره خانم نوجنت، می‌دونی؟ سعی می‌کنن فریاد بکشن و نمی‌تونن و نمی‌دونن چرا.

 

* ... هفته‌ی دیگه تنهاییت تموم می‌شه، از انفرادی می‌آی بیرون، نظرت چیه؟ دوست داشتم توی صورتش بخندم: چطوری تنهایی آدم تمام می‌شود؟ خنده‌دارتر از این نشنیده بودم.

 



می‌توانید دیدگاه خود را بنویسید
دختر ساکت چهارشنبه 3 آبان 1396 11:06
قشنگ بود
تنهایی آدم تموم نمیشه
فاطمه پاسخ داد:

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر