شنبه 21 اسفند 1395
نویسنده: فاطمه نظرات

مشهد آخر سال



دقیقا بعد از یک ماه اومدم پست بذارم :))
این چند وقت هم‌چنان درگیری‌های پروژه و ارشد و اینا رو داشتم. بالاخره پروژه‌مو انتخاب کردم و مدرسانم ثبت نام کردم، هرچند خوب نمی‌خونم برا ارشد. ینی یه مقدارش تنبلیه یه مقدار بیشترش کمبود وقت و سنگینی درسای این ترم. دیگه این اواخر همه‌ش به خودم می‌گفتم ای کاش زودتر 17 اسفند بره بریم مشهد یه کم آروم شم.

چند سالی هست (از سال دوم دبیرستان حقیقتش، میشه 7 سال!) عادت کردم به سفرای معنوی اسفند و آخر سال، که جنوب و راهیان نور بوده یا مشهد. انگار دیگه هر سال لازمه این سفرای حال خوب کن، برای آرامش گرفتن، برای خونه تکونی دل، برای خوب تموم کردن سال و دعا و امید برای شروع سال بهتر. درسته که امکانش تا حالا پیش نیومده سال تحویل مثلا تو حرم باشم، ولی همین که چند هفته قبلشم بری خودش خیلی خوبه.

از قبل سفر خیلی منتظر بودم زودتر برم مشهد و فقط بشینم تو حرم و حرف بزنم از تمام درگیری‌های ذهنم و دغدغه‌هام، گریه‌های این چند وقتو ببرم اونجا راحت بشینم اشک بریزم. از همه چی بگم و کمک بخوام. ولی همون‌طور که انتظارشم کم و بش داشتم، وقتی می‌رفتم حرم حرفام یادم می‌رفت. فقط به طور کلی دعا می‌کردم که همه چی درست بشه، راهمونو پیدا کنیم، عاقبت بخیر بشیم و... با این‌حال حس سبکی و آرامش خوبی دارم الان. می‌دونم با اینکه حرفامو با جزئیات نزدم خدا خودش می‌دونه، شنیده، حواسش هست بهم.



امیدوارم سال 96 خیلی بهتر از 95 باشه. پر از رفتن به سمت هدف و موفقیت برای همه‌مون.


پ.ن.
چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت
همه‌ی طول سفر یک چمدان بستن بود
(قیصر امین‌پور)


می‌توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر