تبلیغات
خوشحالم!
خوشحالمــ! ☺
قالب وبلاگ
شبش باهاش حرف زده بودم. گفته بودم حرف دارم می‌خوام ببینمت. اونم گفته بود آره منم می‌خوام قبل رفتن (رفته کربلا) ببینمت حتما، حالم بده، با فلانی دیروز رفتم پارک کلی پیشش گریه کردم. گفتم من این تایمو بیکارم می‌تونیم بریم بیرون. کافه‌ای جایی. گفت آره حتما و اینا.

اون روز هوا خیلی آلوده بود. پیش خودم فک کردم اگه کافه‌ای هم خواستیم بریم یه کافه هست تو یه مجتمع چند قدم بالاتر از دانشگاه. بعد از کلاسم زنگ زدم بهش. با همون فلانی (دوست مشترک‌مونه البته.) منتظرم بود. فهمیدم نصف حرفامو نمی‌تونم بهش بزنم.
قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم یا بپرسم اصن کجا می‌خوایم بریم، راه افتادیم. گفتن ما نهار نداریم و کافه هم غذاش گرونه. یه فست فود خوب هست میریم اونجا. به حرف منم گوش نداد هیشکی که مثلا هوا آلوده‌س پیاده نریم و اینا.
تو راه یه سری شوخی‌های همیشگی شد. ولی من چون حالم خوب نبود ظرفیت شوخیا رو نداشتم واقعا. یه جا دوستمو دیدم داره در جهت مخالف ما میاد. یه لحظه واقعا خواستم باهاش برگردم دانشگاه.

خلاصه حدود یه ربع پیاده رفتیم تا رسیدیم. ساعت تازه از 11 گذشته بود و فست فوده طبیعتا باز نکرده بود. هر چی گفتم می‌تونیم بریم یه جای دیگه. اینا گفتن نه همین جا خوبه. صبر می‌کنیم تا باز شه. تا نزدیک 12 تو اون هوا تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودیم.  و اون دو تا هم بیشتر حرفای مرتبط به کلاساشونو می‌زدن. من فقط یه تیکه تونستم اشاره کنم به یکی از ناراحتیام که اونام فقط یه ابراز همدردی کوچیک کردن و دنبال‌شو نگرفتن.
موقع غذا خوردنم یه ضدحالی سر غذای دوستم پیش اومد به خاطر سوسول‌بازی خودش بیشتر. ( مو نبودا تو غذاش!) که باعث شد اونقدر لذت نبرم از غذا خوردنم.


می‌دونی مشکلم چیه؟ یه وقتا واقعا دلم می‌خواد با یکی از دوستای قدیمیم حرف بزنم. بهش میگم و اونم مشتاقه که گوش بده. می‌شینم حرفامو مرتب می‌کنم حتی. بعد وقتی میرم پیشش می‌بینم با یکی از دوستاش اومده. خب جو عوض میشه دیگه. این ماجرای دوشنبه فقط یه نمونه‌ش بود. خیلی پیش اومده و نه فقط همین یه نفر، با شاید سه نفر مختلف.
خودم هیچ وقت یادم نمیاد کسی گفته باشه می‌خواد منو ببینه، من بردارم یکی دیگه رم ببرم با خودم که مثلا بیشتر خوش بگذره یا هر چی.
من الان این همه حرف نگفته‌ای که جمع شده رو باید چی کار کنم؟


+ فک نکنید الکی ناله کردم راجع به هوا. واقعا هوا کثیف بود اون روز و تو اون منطقه.
+ خیله خب! بیا یه کم مثبت باشیم! دقیقا همون روز وقتی برگشتم دانشگاه، موفق شدم تماس بگیرم با نمایندگی و گفتن گوشیت حاضره! تو همون هوا رفتم تا بازار موبایل و گوشی عزیزمو گرفتم! هیچی هم پول نگرفتن!

برچسب ها: دلنوشته، دفترچه خاطرات!،  
[ جمعه 28 آبان 1395 ] [ 21:20 ] [ فاطمه ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره‌ی وبلاگ


فاطمه‌م :) متولد آبان 73. تهران.
سالِ آخرِ یکی از رشته‌هایِ دانشکده فنیِ یکی از دانشگاه‌ها! :دی
کتاب خوندن دوست دارم و تا حدی فیلم دیدن. همچنین عکاسی، با موبایل البته!
و تلاشم اینه که با کوچکترین چیزها خوشحال باشم! :)
اینجا برام مثل یه دفترچه خاطراته که توش بیشتر برا دل خودم می‌نویسم...
بلاگ‌ها و سایت‌هایی که سر می‌زنم :)
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

  • paper | بک لینک | خرید بک لینک