یکشنبه 23 آبان 1395
نویسنده: فاطمه نظرات

فک نمی‌کردم خبر فوت کسیو دادن اینقد سخت باشه... :(



من فقط یه بار دیده بودمش. خانومش از همکارای مامانم بود و خودش استاد دانشگاه. موقع انتخاب رشته‌ی کنکور، تو خونه پیشنهاد شد برم پیشش برا مشاوره. با پدرم رفتیم خونه‌شون یه کم نشستیم. حرفای خوبی زد. تا جایی که یادمه خیالم راحت‌تر شد بابت یه سری مسائل. و مدل انتخاب رشته‌م هم کلا تغییر کرد. به پیشنهادش عمل کردم، و الان اینجام. می‌خوام بگم حس می‌کنم ایشون هم یه سهمی داشته تو الان اینجا بودن من.

بعدتر که وارد دانشگاه شدم با دخترش که سال بالاییم میشد (تو رشته‌ی دیگه) یه ذره دوست شدم و یه وقتا راهنمایی یا کتابی چیزی می‌خواستم ازش.
ولی کاش شماره‌شو هیچ‌وقت نگرفته بودم.

امروز صبح از خواب که پاشدم دیدم اس‌ام‌اس داده: بدینوسیله درگذشت دکتر...
اسم کوچیک پدرشو نمی‌دونستم و نمی‌خواستم باور کنم پدرشه که فوت کرده. با همون اس‌ام‌اس تسلیت گفتم.
چند ساعت بعد فهمیدم واقعا پدرش بوده.
من فقط یه بار دیده بودمش. ولی یه غم عجیبی دارم از صبح...


+ فاتحه لطفا.


می‌توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر