تبلیغات
خوشحالم!
خوشحالمــ! ☺
قالب وبلاگ
طولانی‌ترین پست این چند وقتو می‌خوام بذارم! روایتی از چهار روز اول این هفته که با خستگی و مریضی و افسردگی شروع و با خوشحالی و انرژی مثبت تموم شد!顔文字 のデコメ絵文字
کلا خاطره نویسی شد، خیلی از جزئیاتو دوست داشتم بنویسم! (اصن هشتگ دفترچه خاطراتو بعد این پست ایجاد کردم! حالا می‌خوام برم دنبال پستای این چنینیِ دیگه اضافه‌شون کنم!)
این عکسی که پایین می‌بینید کیک تولدمه همین‌طوری جهت خالی نبودن عریضه! الکی بردمش تو نرم‌افزار ادیت عکس ویندوز، فک کنم خرابشم کردم!
پست اصلی تو ادامه‌ی مطلبه!émoticones tronche 9 برای بعدهای خودم و احیانا اگه یه بیکاری گذرش به اینجا افتاد و هیچ کار بهتری جز خوندن نوشته‌های من نداشت!

 

شنبه، شبِ تولدم بود. مامانم تهران نبود، سرما خورده بودم و بابام گفت بهتره امشب کیک نگیریم! کلاس تنظیمو نرفتم! گوشیم جمعه خراب شده بود و ساعت 1 و نیم بدو بدو با اون حالم بردمش بازار موبایل (نمایندگی گفت ده روزی باید گوشیم بمونه) و بدو بدو برگشتم تا به کلاس ساعت 4م برسم. تا نزدیک 6 دانشگاه بودم. بعد با اتوبوسی که درش خراب بود و باز مونده بود (و گاهی موقع ترمز، در میفتاد!) و مواقعی که اتوبوس ایستاده بود کلی دود میومد تو، رفتم ساعتمو بگیرم که آقاهه گفت حاضر نشده. (وارد جزئیات داستان ساعت نمیشیم!) بعد به شکل جنازه (دور از جون شما!) اومدم خونه. همه‌شم اشکم در میومد! رفتم دوش گرفتم یه ذره بهتر شدم ولی حوصله نداشتم اون موقع با مامانم تلفنی صحبت کنم گذاشتم بعد شام. با گوشی داداشم یه استوری گذاشتم اینستا و گفتم گوشیم خراب شده مواظب پیجم باشن تا برگردم! و رفتم تو ترک!
یکی از موارد انرژی‌دهنده‌ی عصر شنبه، موقعی بود که سر کلاس نشسته بودیم. همین که صدای اذان از بیرون اومد دوستم تولدمو بهم تبریک گفت! و بعد هم در طول شب یه سری تبریک دیگه دریافت کردم.

یکشنبه (نهم) تولدم بود! صبح یه سری پیام تبریک دیگه از دوستام دیدم. مخصوصا دو نفری که راس 12 تبریک گفته بودن (شب به جهت جنازه بودن (بازم دور از جون!) نتونسته بودم بیشتر از 11 و نیم بیدار بمونم!). چون یه کم وقت داشتم مانتوی محبوبم و یه شالم رو اتو کردم با اونا رفتم دانشگاه. قبل از اینکه بریم سر کلاس، دوستم که اسمش فرشته‌س مجسمه‌ی یه فرشته بهم کادو داد! کلاس بایومکانیک بعدازظهرو به جهت سرماخوردگی حال نداشتم بمونم، برگشتم خونه. (جا داره باز هم به خودم تاکید کنم هیچ وقت حدود ساعت 2 با اتوبوس برنگردم! جا هست برا نشستن ولی اتوبوس پر از پسرای دبیرستانی میشه! هرچند این بار برخلاف دفعات قبل آروم‌تر بودن.) شب یه ذره ناراحت بودم که باز باید این همه راه برم ساعتمو بگیرم و اصن چرا من نباید کیک داشته باشم و این چه وضعشه! با مامانمم تلفنی حرف زدم دیدم با مامان‌بزرگم اینا کیک تولد منو خریدن خوردن. دیگه نماز که خوندم، تصمیم گرفتم خودم پاشم برم دنبال ساعت و برا خودم کیک بگیرم که فهمیدم بابا اینا کیک گرفتن! بابام هم دید حتما امشب می‌خوام برم برا ساعت، دیگه خودش رفت گرفت. یهو همه چی خوب شد!顔文字(///∇///) のデコメ絵文字 فقط مشکل کیک این بود که دو تا شمع 2 که روش گذاشتیم، مثل هم نبودن! دلم می‌خواست عکسه رو با شمع‌هاش بذارم ولی خوب نشده بودن اون عکسا!
شب دوباره با گوشی داداشم پیج ایسنتامو چک کردم جواب چند نفر به استوری‌مو خوندم ولی تصمیم گرفتم جواب ندم اونجا. چون مثلا تو ترکم!

دوشنبه دو تا آز داشتم. صبح آز فیزیک 1 بود که خدا رو شکر زود تونستیم تموم کنیم و به موقع رسیدم به کلاس بالا. ساعت 2 آز دینامیک و ارتعاشات بود. آزش اینطوریه که می‌تونی تو یه جلسه بیشتر از یه آزمایش انجام بدی. بچه‌ها گفتن بیاین زودتر بریم که تا ساعت 4، سه تا آزمایش باقی مونده رو انجام بدیم تموم شه! (نمی‌دونم چه عجله‌ایه آخه.) و موفق شدیم! با وجود سوتی یکی از بچه‌ها تا یه کم بعد از 4 موندیم و تموم شد! (حالا باید هی گزارش بدیم!) ساعت 4 و ربع وارد کلاس اقتصاد شدم. دو دقه نشستم بعد اینقد سرفه‌م گرفت که مجبور شدم باز برم بیرون! ولی بقیه‌ش خوب گذشت و حتی آخر کلاس استاد اومد سمت ما دخترا گفت خانوما ببخشید دیر تموم کردم! (کلاسش 4 تا 5 و نیمه ولی بیشتر وقتا تا نزدیک 6 نگه میداره.)
قبل از آز به تی‌ای کامپوزیت پی‌ام داده بودم و یه سوال راجع به کوییز فردا ازش پرسیده بودم. شب که با دوستم برمی‌گشتیم خونه تو تاکسی جوابشو با دوستم خوندیم و دیدیم خب انگار بهتره لپ تاپ بیاریم برا کوییز! همچنین، شب بالاخره به یکی از سال بالایی‌ها که از اول ترم تو دانشگاه دنبالشم و به جز یکی دو بار برخورد تصادفی نتونستم پیداش کنم، پی‌ام دادم که اگه فرداش دانشگاهه برم پیشش. که گفت نیست! اینا رو گفتم چون همیشه مشکل دارم تو ایمیل یا پی‌ام دادن به استاداو تی‌ای‌ها و اینا.ولی ظاهرا تو سال جدید دارم یشرفت می‌کنم!

سه‌شنبه پا شدیم با لپ تاپ رفتم دانشگاه! صبح به دوستام گفته بودم اگه دوست دارن زود بیان بریم حلیم بخوریم! چندتاشون زود اومدن ولی دیگه هیشکی حال نداشت بره حلیم بخره! نشسته بودم جزوه‌ی بایو رو که یکشنبه نرفته بودم کامل می‌کردم، کد کوییز ظهرو می‌زدم، فیلم دانلود می‌کردم و با دوستم چت می‌کردم! داشت می‌گفت باید دیشب دوباره از پسر (سال بالاییه) تشکر می‌کردی. خلاصه مجبورم کرد برم تشکر کنم ازش. اونم دوباره تعارف و اینا. رفتیم سر کلاس و بعدش رفتیم سر تی‌ای کوییز دادیم و وقتی دیدیم جواب کد من با جوابِ حلِ دستیِ بغلیم یکی دراومده خوشحال شدیم! فقط نمی‌دونم چرا اون دوباره نشست حساب کرد.
از اینجا به بعدش خوبه؛ بعد از کلاس بعدازظهر اون دوستم که دیشب با هم برگشته بودیم گیر داده بود بیا باز با هم بریم. به سختی پیچوندمش، کار داشتم یه کم دانشگاه و بعدشم قرار بود بابام سر راهش بیاد دنبالم. من موندم و یه دوست دیگه‌م، گفتم بریم بالا آزمایشگاهتون از فلانی این نرم‌افزارو بگیرم. گفت اول بیا بریم دسشویی گفتیم باشه! وقتی رسیدیم طبقه 4 گفت وایسا من برم ببینم پسره هست. گفتیم باشه. هرچند پوکر فیس مونده بودم که خب با هم می‌تونیم بریم. اومد گفت بیا هست! رفتم یه کم هم اونجا وقت تلف شد تا نرم‌افزارو گرفتم. این وسط دوستم هی گوشیش زنگ می‌زد می‌رفت بیرون جواب می‌داد منم اهمیت نمی‌دادم. بعد گفت بیا بریم بوفه. گفتیم باشه! به جای اینکه مستقیم از ساختمون بریم سمت بوفه، منو از یه راه دورتر برد گفت می‌خوام ببینم ماشین فلان استاد هست یا نه. گفتیم باشه. دو قدم رفتیم جلوتر دیدیم ماشین استاده هست! با این حال همون راهو ادامه دادیم، یه کم جلوتر من دیدم عه چند تا از بچه‌ها دور یکی از میز پینگ پنگان. دیگه خدا رو شکر دوستم لازم نبود منو به زور ببره پیش‌شون. رفتم طرفشون به شوخی گفتم نامردا (که مثلا چرا بدون ما جمع شدین). اصلا هم حواسم نبود اینا دوتاشون باید نیم ساعت پیش رفته باشن خونه، سه تاشون باید سر کلاس باشن الان. دیگه تا رفتم جلو پاکت کادو رو دیدم روی میز! کیک نگرفته بودن البته، چون ماشالا اینقد این ترم برنامه‌هامون مثل هم نیست، دو روز دنبال این بودن یه وقتی جور بشه همین تولد مختصرو بگیرن. که همینم خیلی عالی بود! عاشقشونم ینی!黄色 yellowcollar のデコメ絵文字ハート のデコメ絵文字ハートだよ。2つ のデコメ絵文字 دیگه یه کم عکس گرفتیم و کادو باز کردم و اینا. بعدش بچه‌ها دیگه باید می‌رفتن. من و دوستمم برگشتیم طبقه 4 که من وسایلمو بردارم برم. معلوم شد کادوها اول پیش وسایل این دوستم بوده، منو برده دسشویی تا یکی دیگه بره بالا کادوها رو برداره، و برا اینکه مطمئن بشه بچه‌ها کادوها رو بردن زودتر از من رفته تو آزمایشگاه!
حیف حوصله (و گوشی با دوربین مناسب) ندارم عکس کادوها رو بگیرم بذارم! یکی از این انار تزئینی‌ها بود، یه روسری بود که دوستم قبلا قولشو داده بودハートだよ。1つ のデコメ絵文字، یه دفتر مانند بود از اینا که استیکر دارن برا یادداشت با خودکار و گیره‌ی کاغذ، یه مگنت بود با عکس کلاغ و حتی یه تخم مرغ شانسی که همون‌جا شکلاتشو خوردیم!気持ち のデコメ絵文字 دیگه رفتم خونه اینقد انرژی داشتم که نگو!☆きゃわ★ のデコメ絵文字

دو روز بعد چیز خاصی نداشت به جز این که مامانم اومد.顔文字(///∇///) のデコメ絵文字ハート のデコメ絵文字
فردا هم احتمالا با دوستای دیگه‌م می‌خوایم صبح بریم بیرون خوش بگذره!モノクロ きゃわ/// のデコメ絵文字
پایان! (همیشه تو تموم کردن انشاهام هم مشکل داشتم!)

ویرایش:
جمعه! امروز با چند تا از دوستای دبیرستانم قرار بود بریم باغ ایرانی صبحانه بخوریم! رفتیم و وقتی رسیدیم یهو دو نفری که گفته بودن نمیان از پشت صحنه پریدن بیرون! و بله! اینا هم برام تولد گرفته بودن! البته کیک نداشتیم حلیم داشتیم عوضش! کادوهایی که امروز گیرم اومد شامل یه شاخه گل، یک عدد روسری و یه شال، دو جلد کتاب من پیش از تو و من پس از تو و یک عدد مینیون بود!

برچسب ها: دفترچه خاطرات!،  
[ پنجشنبه 13 آبان 1395 ] [ 19:25 ] [ فاطمه ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره‌ی وبلاگ


فاطمه‌م :) متولد آبان 73. تهران.
سالِ آخرِ یکی از رشته‌هایِ دانشکده فنیِ یکی از دانشگاه‌ها! :دی
کتاب خوندن دوست دارم و تا حدی فیلم دیدن. همچنین عکاسی، با موبایل البته!
و تلاشم اینه که با کوچکترین چیزها خوشحال باشم! :)
اینجا برام مثل یه دفترچه خاطراته که توش بیشتر برا دل خودم می‌نویسم...
بلاگ‌ها و سایت‌هایی که سر می‌زنم :)
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

  • paper | بک لینک | خرید بک لینک