تبلیغات
خوشحالم!
خوشحالمــ! ☺
قالب وبلاگ
تازگی فهمیده‌م که اصولا نباید به تعریفای زیادی که از یه کتاب (یا فیلم یا هر چی) میشه توجه کنم. فقط انتظاراتو بالا می‌برن، بعد اون کتاب می‌تونه بزنه تو ذوقت. هرچند کتاب اتحادیه‌ی ابلهان رو از خیلی لحاظ دوست داشتم، ولی باز به نظرم در حد اون همه تعریفی که پشت جلد و تو مقدمه‌ی کتاب ازش شده بود نبود.
شاید یه دلیلش که کتاب اینقد معروف شده اینه که نویسنده‌ی 30 ساله‌ش وقتی نتونسته چاپش کنه خودکشی کرده و یازده سال بعد مادرش موفق شده کتابو چاپ کنه و کتاب بعد از چاپ پولیتزر برده. (تازگی اینم فهمیده‌م جایزه بردن الزاما به این معنی نیست که همه از کتاب یا فیلم خوش‌شون بیاد!)
کتاب خیلی جدید نیست، حدود 35 سال پیش چاپ شده ولی تو ایران تازگی ترجمه شده. برام یه کم عجیب بود که مترجم نوشته بود با ایگنیشس، شخصیت اصلی کتاب، همذات پنداری کرده. اصن به نظرم نشدنیه! با اینم مخالفم که کتاب در حد ناتور دشته. شباهت‌هایی داشتن ولی اگه فقط شخصیتاشونو مقایسه کنیم، من با هولدن همذات پنداری می‌کردم در حالی که به نظرم ایگنیشس شخصیت بیخودی داشت! (البته پشت کتاب نوشته محبوبیت کتابو با ناتور دشت مقایسه می‌کنن. خب شاید اون ور زیاد محبوب شده.)


ایگنیشس رایلی، یه پسرِ سیبیلوی چاقِ سی ساله‌س که با جامعه‌ش مشکل داره. (از ظاهرشم آدم خوشش نمیاد!) با مادرش زندگی می‌کنه و رابطه‌شون چندان خوب نیست. مدرک و تحصیلات داره اما شغلی نداره. همه‌ش تو خونه‌س و مشغول نوشتن. قبلا از دانشگاه یه دوست دختر داشته با یه سری نظریات و عقاید عجیب غریب (مثل خودش!) که الان ارتباطشون در حد نامه‌نگاریه و ایگنیشس همه‌ش می‌خواد حال طرفو بگیره.
دو تا کلمه هست تو داستان خیلی بهشون برمی‌خوریم؛ فورتونا و دریچه! :دی فورتونا یکی از فلسفه‌های ایگنیشسه، تقریبا یعنی بخت و اقبال. دریچه هم دریچه‌ی معده‌شه که تو هر شرایطی که اعصابش خورد بشه، این دریچه بسته میشه و حالش بد میشه!
داستان از اینجا شروع میشه که طی یه اتفاقی کلی پول بدهکار میشن و ایگنیشس برخلاف میلش مجبور میشه بره دنبال کار. (داستان از جلوی یه فروشگاه شروع میشه و ظاهرا الان جلوی همون فروشگاه، یه مجسمه از ایگنیشس ساختن! اینم عکسش.)


چیزایی که راجع به کتاب به ذهنم رسید و نوشتم خیلی زیاد شد. بقیه‌شو میذارم ادامه‌ی مطلب. اگه کسی حال داشت!
فقط اینو بگم که با وجود چیزی که اول پست گفتم، کتاب خوبی بود و خوندنش پیشنهاد میشه.
.

ایگنیشس و هر کدوم از شخصیت‌هایی که ایگنیشس بهشون برمی‌خوره به نوعی ابله و غیرقابل تحملن؛ اغراقی از رفتارای ابلهانه‌ی خودمون. با این حال تو موقعیت‌های مختلف ممکنه بهشون -حتی به ایگنیشس- حق بدیم.
مشکلاتی که ایگنیشس با جامعه‌ش داره (و دائم باعث میشن دریچه‌ش بسته بشه!)، دید انتقادی نویسنده رو می‌رسونه. مثلا وضعیت سیاه‌پوستا توی جامعه. یا اینکه ایگنیشس همه‌ش غر میزنه که چیزایی که تلویزیون یا سینما نشون میدن مبتذله. (با این حال همه‌ش جلو تلویزیونه یا میره سینما!)
داستان فقط راجع به ایگنیشس نیست. همزمان چند تا روایت دیگه هم هست (اتفاقای توی کافه یا کارخونه، زندگی مدیر کارخونه و...) که چند جا به هم می‌رسن و مرتبط میشن. اینو من دوست داشتم، یاعث می‌شد داستان یکنواخت نشه. (فک کن کل کتاب مجبور بودی ایگنیشس رو تحمل کنی!) و جالبه، با اینکه ایگنیشس یه جا یه گندی زده بود، آخر کتاب گندش به نفع همه تموم میشه!

آخر کتاب عجیب بود. (سعی می‌کنم چیزی لو ندم.) مادر ایگنیشس که میره بیرون، می‌بینی ایگنیشس انگار واقعا وابسته‌س بهش. (اینو البته در جریان کتاب هم میشه فهمید.) تو چند صفحه‌ی آخر حس کردم شاید ایگنیشس داره نقش بازی می‌کنه، ولی انگار توانایی اینو داره که عوض بشه. این یه ذره آرومم کرد چون واقعا اعصابم از دست گندکاریاش خورد شده بود! خوبیش این بود که با همه‌ی اتفاقایی که افتاد، آخر کتاب شرایط امیدوارکننده بود، هم برا ایگنیشس، هم مادرش، هم برا بقیه‌ی شخصیت‌ها.

در کل کتابو دوست داشتم، با اینکه خیلی جاها رفتاراشون اعصاب خورد کن بود. یه جاهایی خنده‌دار هم بود. (کتاب کمدیه ظاهرا!)
خیلی کتابش از این مدلا نبود توش جملات خاص پیدا بشن. ولی چند تا پاراگراف از کتاب برام جالب بودن که میذارم اینجا.

1) وقتی نابغه‌ای حقیقی در دنیا پیدا می‌شود، می‌توانید او را از این نشانه بشناسید: تمام ابلهان علیهش متحد می‌شوند.  - جانتن سویفت
(صفحه‌ی اول کتاب)
 
2) نتیجه می‌گیریم حتی هنگامی که فورتونا به سمت پایین می‌گرداندمان گاهی چرخ لحظه‌ای درنگ می‌کند و ما خود را در چرخه‌ای کوچک و خوب درون چرخه‌ی بدِ بزرگ‌تر می‌یابیم. کائنات بر اصل چرخه‌درچرخه استوار شده. در حال حاضر من در یک چرخه‌ی درونی‌ام. البته که چرخه‌های کوچک‌تر در این چرخه هم امکان‌پذیرند.

3) ضمنا اگر سیاه بودم مادرم مرا برای یافتن شغل خوب تحت فشار نمی‌گذاشت چون اصولا هیچ شغل آبرومندی برایم وجود نداشت. مادرم هم زنی سیاه و پیر و چروکیده بود که سال‌ها کار بی‌جیره‌ و مواجب توانی برای بولینگ شبانه برایش باقی نگذاشته بود. من و مادرم می‌توانستیم سعادتمندانه در کلبه‌ای کپک‌زده در زاغه‌ها بی‌هیچ بلندپروازی در آرامش زندگی کنیم، آسوده‌خاطر بپذیریم که ناخواسته‌ایم و جان کندن برای رسیدن به هر هدفی بی‌معناست.

4) دورین شروع کرد به باز کردن دست‌بند با کلیدی که از بالای در برداشته بود. ایگنیشس گفت: «دست‌بند و زنجیر کاربردهایی در زندگی مدرن دارند که سازندگان تب‌دارشان در دوران ساده‌ترِ قدیم اصلا تصورش را نمی‌کردند. من اگر یک بسازبفروش در حومه‌ی شهر بودم دست کم یک دست زنجیر به دیوارهای آجری زرد خانه‌های ویلایی دوبلکس نصب می‌کردم. وقتی که ساکنان حومه از تلویزیون و پینگ‌پونگ و کارهای دیگری که در خانه‌های کوچک‌شان می‌کنند خسته بشوند همدیگر را تا مدتی زنجیر خواهند کرد. همه عاشق این کار خواهند شد. زن‌ها می‌گویند "شوهرم دیشب منو به زنجیر کشید. عالی بود. شوهرت اخیرا این کار رو با تو کرده؟" و بچه‌ها با اشتیاق دوان دوان از مدرسه به خانه می‌آیند تا مادر زنجیرشان کند. به کودکان کمک خواهد شد تا تخیلاتی را که تلویزیون از ایشان گرفته دوباره به دست بیاورند و ضمنا از میزان بزهکاری اطفال هم کاسته خواهد شد. وقتی پدر از سر کار به خانه بازمی‌گردد تمام خانواده دست و پایش را می‌گیرند و به این دلیل که آن‌قدر احمق است که صبح تا شب برای تهیه‌ی مخارج‌شان کار کرده او را به زنجیر می‌کشند. بستگان پیرِ دردسرساز در گاراژ زنجیر می‌شوند. دستان‌شان فقط ماهی یک‌بار باز می‌شود، آن هم برای امضای چک بیمه‌ی بازنشستگی. دست‌بند و زنجیر زندگی بهتری برای ما به ارمغان می‌آورند. باید در نوشته‌هایم به این بحث بپردازم.»

5) خودِ اتاق دقیقا همان چیزی بود که دکوراتورها فاجعه می‌گویند. سقف و دیوارهای بلند سفیدرنگ بودند و اتاق هم با تعداد محدودی اثاث عتیقه تزئین شده بود. تنها عنصر خوشایندی که در اتاق بزرگ وجود داشت پرده‌ی مخمل کرِم رنگی بود که با روبان سفید به عقب جمع شده بود. دو سه صندلی عتیقه  بیشتر به خاطر ظاهر عجیب‌وغریب‌شان انتخاب شده بودند، نه توانایی‌شان در تحمل وزن کسی، چرا که با آن ظرافت یک بچه هم درشان جا نمی‌شد. در آن اتاق از کسی انتظار نمی‌رفت که بنشیند یا بیاساید با حتا تمدد اعصاب کند، همه باید ژست می‌گرفتند و به آرایه‌ای انسانی تبدیل می‌شدند و دکوراسیون اتاق را تا حد ممکن تکمیل می‌کردند.

6) «کلود خنگه. قبول. خودم دارم بهت می‌گم. دائم داره منو از کمونیسا می‌ترسونه. قبول. شاید هیچی از سیاست سرش نشه. ولی سیاست اصلا برای من مهم نیست. چیزی که برا من مهمه اینه که بی‌آبرو نمیرم. کلود می‌تونه با یه آدم مهربون باشه، این چیزیه که تو با این‌همه سیاست سیاست گفتن و تحصیلات و هوشت بلد نیستی. تو جواب همه‌ی خوبیای منو با بدی دادی. دوست دارم قبل از مرگم از یه نفر خوش‌رفتاری ببینم. تو همه‌چی یاد گرفتی ایگنیشس، همه چی جز آدم بودن.»



طبقه بندی: بخونیم!، 
برچسب ها: پاراگراف،  
[ جمعه 26 شهریور 1395 ] [ 10:09 ] [ فاطمه ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره‌ی وبلاگ


فاطمه‌م :) متولد آبان 73. تهران.
سالِ آخرِ یکی از رشته‌هایِ دانشکده فنیِ یکی از دانشگاه‌ها! :دی
کتاب خوندن دوست دارم و تا حدی فیلم دیدن. همچنین عکاسی، با موبایل البته!
و تلاشم اینه که با کوچکترین چیزها خوشحال باشم! :)
اینجا برام مثل یه دفترچه خاطراته که توش بیشتر برا دل خودم می‌نویسم...
بلاگ‌ها و سایت‌هایی که سر می‌زنم :)
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

  • paper | بک لینک | خرید بک لینک