جمعه 5 شهریور 1395
نویسنده: فاطمه نظرات

نور



تاریکی. تاریکی محض.
شمعی که داشتم خیلی وقته تموم شده.
از اون تاریکیاس که می‌ترسی نکنه کور شده باشی.
حتی دستمو که جلوی صورتم تکون می‌دم نمی‌بینم.
کم کم دارم شک می‌کنم کجام.
آیا جای درستی هستم؟ نباید برگردم؟
برای صدمین بار به عقب نگاه می‌کنم. راه برگشت هم تاریکه.
مجبورم راه برم و ادامه بدم. با احتیاط.
...

از یه جا حس می‌کنم یکی همراهم شده و داره تو یه مسیر خاص هدایتم می‌کنه.
نفس راحتی می‌کشم. فک می‌کردم هیچ وقت پیداش نمی‌کنم.
نمی‌ترسم از اینکه منو به جای اشتباهی ببره.
از اول هم جای خاصی برای رفتن نداشتم.
پس اجازه می‌دم منو به جایی که خودش می‌دونه درسته راهنمایی کنه.

حالا اطرافم یه ذره نور هست. نوری که از مسیر روشن اون آدم میاد.
حالا قدم‌هامو محکم‌تر و مطمئن‌تر برمی‌دارم.
هرچند می‌دونم اون آدم دوستم نیست و قرار نیست تا آخر مسیر همراهم باشه.
اون فقط وظیفه داره هر کسی که از اینجا می‌گذره رو تا یه جایی هدایت کنه.
...

موقع جدا شدن یه شمع بهم می‌ده که برام مسیرو تا یه جایی روشن کنه.
می‌گه اگه به قدر کافی سریع حرکت کنم، قبل از تموم شدن شمع می‌تونم به راهنمای بعدی برسم.
بعد می‌ره. تو مسیر روشن خودش.
نور رو می‌بینم که تو جهت مخالف ازم دور می‌شه.

حالا تنها نوری که دارم، شمع تو دستمه که بی‌رحمانه می‌سوزه و کوتاه می‌شه.
نور شمع به اندازه‌ی نور اون راهنما مسیرو روشن نمی‌کنه. ولی بهتر از تو تاریکی بودنه.
فرصت کمه. این بار نباید به اندازه‌ی دفعه‌ی قبل شک کنم.
راه می‌افتم.
...


+ دغدغه و حرف دل این روزام. که بسطش دادم و شد این. حالم خوبه فقط یه کم گیجم.