تبلیغات
خوشحالم!
خوشحالمــ! ☺
قالب وبلاگ
بالاخره بعد از یه وقفه‌ای که افتاده بود تو خوندن جزء از کل، چند روز پیش باز نشستم پاش و دیشب تموم شد.
خیلی کتاب جالب و به فکر فروبرنده‌ای بود! ناراحت شدم که تموم شد. پاراگراف آخر کتابو بلند برا خودم خوندم و بعد یه ذره گریه‌م هم گرفت :)) جوگیر شده بودم!

بریم برا بقیه‌ی پاراگرافایی که به نظر من قشنگ اومدن. یه سری‌شونو تو این پست گذاشته بودم که چون همه مربوط به فصل 1 بودن، دو تا پاراگراف رو که از فصل 1 هستن و جا افتاده بودن، اونجا اضافه کردم. اینایی که تو این پست گذاشتم مربوط به شیش فصل بعدین.

 


13) احمقانه است فکر می‌کنیم خداوند فقط وقتی صدای افکارمان را می‌شنود که او را به اسم صدا می‌زنیم و نه وقتی که مشغول افکار پلید روزمره‌مان هستیم. مثلا این‌که امیدوارم همکارم زود بمیرد تا دفترش مال من شود چون از اتاق کار من خیلی بهتر است. معنای ایمان ما این است که تا وقتی از خالق دعوت نکنیم به زمزمه‌های ذهن ما گوش نمی‌کند.

14) من تحمل شنیدن نظرات بقیه را ندارم چون مطمئنم یا دارند چیزهایی را که جایی شنیده‌اند تکرار می‌کنند یا نظراتی را که در بچگی به خوردشان داده‌اند غرغره می‌کنند. ببین، هر کسی حق دارد نظر داشته باشد و هیچ‌وقت هم وسط حرف کسی که دارد نظرش را بیان می‌کند نمی‌پرم، ولی می‌توانی مطمئن باشی چیزی که می‌گویند مال خودشان است؟ من که مطمئن نیستم.

15) هیچ‌چیز بدتر از این نیست که وقتی اسمت را صدا می‌زنند تنت از شنیدن نامت مورمور شود یا موقع دیدن اسمت روی کاغذ هیچ احساسی به تو دست ندهد، برای همین است که بیشتر امضاها یک خط‌خطی ناخوانا هستند: شورش ناخودآگاه علیه نام، تلاشی برای درهم شکستنش.

16) آدم‌ها رازهای‌شان را جایی غیر از صورت پنهان می‌کنند. چهره جایگاه درد است. اگر هم جایی باقی بماند، ناامیدی.

17) گفتم «بابا، یادته بهم گفتی عشق هم لذته و هم محرک و هم عامل حواس‌پرتی؟» «هوم» «خب، یه چیز دیگه هم هست که تو بهش اشاره نکردی. این‌که اگه یه بار ببینی خرده‌چوب توی دست کسی که دوستش داری رفته، بلند می‌شی و سطح همه‌ی چوب‌های دنیا رو با یه چیز لطیف و شفاف می‌پوشونی تا یه وقت دوباره چوب نره توی دستش.»

18) چه‌طور می‌توانستم این‌ها را برایش توضیح بدهم؟ تلاش برای فهماندن ایده‌های غیرقابل فهم، خطر بیش از اندازه ساده شدن‌شان را در پی دارد و هیجانی بنیانی را هیجانی بی‌ارزش جلوه می‌دهد و اصلا از این توهمات غیرقابل فهم جذاب چه می‌خواهد بفهمد؟

19) شروع کرده بود به مقایسه‌ی من با برایان، همیشه هم من بازنده بودم. مثلا گفت من به اندازه‌ی برایان رومانتیک نیستم چون یک‌بار به اون گفته بودم «من با تمام مغزم تو را دوست دارم.» تقصیر من بود که درک نمی‌کرد قلب اعتبار سر را دزدیده و منشأ احساسات وحشی و سودایی در واقع سیستم پیچیده‌ی اعصاب مغز است و من به این دلیل از نام بردن از قلب به عنوان انبار تمام احساساتم اجتناب کردم چون قلب چیزی نیست جز تلمبه و تصفیه‌کننده‌ای خیس و خونین؟ تقصیر من است که مردم قادر نیستند نماد را در نهایت به واقعیت بدل نکنند؟ برای همین است که هرگز نباید وقت خود را با گفتن قصه‌های تمثیلی برای نژاد بشر تلف کنید - در کمتر از یک نسل، آن را تبدیل می‌کنند به داده‌ای تاریخی با تعداد زیادی شاهد عینی.

20) بعضی وقت‌ها حرف نزدن کاری ندارد، ولی بیشتر وقت‌ها از بلند کردن پیانو هم سخت‌تر است.

21) اگر کسی شم فهمیدن پایان از همان آغاز را داشته باشد، آن کس انوک است. ولی تصمیم گرفتم ازش راهنمایی نخواهم. بعضی آدم‌ها حس می‌کنند در حال غرق شدنی و وقتی جلوتر می‌آیند تا بهتر ببینند، نمی‌توانند در برابر وسوسه‌ی پا گذاشتن روی سرت مقاومت کنند.

22) ولی عملا زندگی بازیافته‌ام غیرقابل زیستن بود. حق با بودایی‌ها است. آدم‌های گناهکار به مرگ محکوم نمی‌شوند، به زندگی محکوم می‌شوند.

23) به‌نظرم فریبکاری ادی، این‌که بیست سال تظاهر به دوست داشتن کسی کرده بود، تنه به یک‌جور استعداد شگرف موسیقایی می‌زد. بعد به این نتیجه رسیدم مردم احتمالا تمام عمر تظاهر به دوست داشتن خانواده، دوستان، همسایگان و همکاران‌شان می‌کنند و بیست سال واقعا فریب عظمایی نیست.

24) احساس می‌کردم می‌فهمم، ولی درست نمی‌دیدمش. یک جایی در ذهنم پنهان شده بود، جایی تاریک و دور از دسترس. ناگهان حس کردم از تمام اتفاقاتی که قرار بود در آینده بیفتد خبر دارم ولی به دلیلی فراموش‌شان کرده‌ام و حتا به نظرم آمد تمام آدم‌های کره‌ی زمین از آینده خبر دارند ولی آن‌ها هم فراموش کرده‌اند و برایم روشن شد تمام غیب‌گوها و پیش‌گوها آدم‌هایی نبودند با بصیرتی فراطبیعی، فقط آدم‌هایی بودند که حافظه‌ی خوبی داشتند.

25) در مورد درد و رنج - او فکر می‌کرد می‌توانید تمام‌شان را تحمل کنید. تنها چیز غیرقابل تحمل ترس از درد و رنج است.

26) وقتی بچه هستی برای این‌که پیرو جمع نباشی با این جمله به تو حمله می‌کنند «اگه همه از بالای پل بپرند پایین، تو هم باید بپری؟» ولی وقتی بزرگ می‌شوی ناگهان متفاوت بودن با دیگران جرم به حساب می‌آید و مردم می‌گویند «هی. همه دارن از روی پل می‌پرن پایین، تو چرا نمی‌پری؟»



طبقه بندی: بخونیم!، 
برچسب ها: پاراگراف،  
[ یکشنبه 31 مرداد 1395 ] [ 17:51 ] [ فاطمه ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره‌ی وبلاگ


فاطمه‌م :) متولد آبان 73. تهران.
سالِ آخرِ یکی از رشته‌هایِ دانشکده فنیِ یکی از دانشگاه‌ها! :دی
کتاب خوندن دوست دارم و تا حدی فیلم دیدن. همچنین عکاسی، با موبایل البته!
و تلاشم اینه که با کوچکترین چیزها خوشحال باشم! :)
اینجا برام مثل یه دفترچه خاطراته که توش بیشتر برا دل خودم می‌نویسم...
بلاگ‌ها و سایت‌هایی که سر می‌زنم :)
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

  • paper | بک لینک | خرید بک لینک