خوشحالم!

** از آن به بعد به خاطر حصار زبان جدیدی که روز‌به‌روز میان‌شان بلندتر می‌شد اوضاع به هم ریخت، حصار حرف زدن به یک زبان.
این جمله رو همون صفحات اول تو کتاب دیدم و خیلی برام جالب بود که یاد یه جمله از یه کتاب دیگه افتادم:

** دیوار زبان وقتی کشیده می‌شود که دو نفر به یک زبان حرف می‌زنند. آن وقت دیگر مطلقا نمی‌توانند حرف هم را بقهمند.
واقعا این جزء از کل یکی از باحال‌ترین و قشنگ‌ترین کتاباییه که دارم می‌خونم. یه طنز و یه فلسفه‌ی خاصی داره توش!
ششصد و خورده‌ای صفحه‌س و اصلا دلم نمیاد تموم بشه. البته سرعت کمم به خاطر گاهی بی‌حوصلگی و گاهی کار داشتن و مشغله و ایناس! فعلا حدود 240 صفحه‌شو خوندم.
پاراگراف‌هایی که تا اینجا جمع کردم، همه از فصل اولن که میشه 220 صفحه‌ی اول کتاب! میذارمشون تو ادامه‌ی مطلب.



1) هیچ‌وقت نمی‌شنوید ورزشکاری در حادثه‌ای فجیع حس بویایی‌اش را از دست بدهد. اگر کائنات تصمیم بگیرد درسی دردناک به ما انسان‌ها بدهد، که البته این درس هم به هیچ درد زندگی آینده‌مان نخورد، مثل روز روشن است که ورزشکار باید پایش را از دست بدهد، فیلسوف عقلش، نقاش چشمش، آهنگساز گوشش و آشپز زبانش. درس من؟ من آزادی‌ام را از دست دادم...

2) وقتی برق می‌رفت شمعی روشن می‌کرد و زیر چانه‌اش می‌گرفت تا نشانم بدهد چه‌طور چهره‌ی انسان با نورپردازی صحیح تبدیل به صورتک شیطان می‌شود.

3) از آن به بعد به خاطر حصار زبان جدیدی که روز‌به‌روز میان‌شان بلندتر می‌شد اوضاع به هم ریخت، حصار حرف زدن به یک زبان.

4) به این نتیجه رسیدم پدرم تلاش کرده تمام تصاویر برادرش را از بین ببرد تا شاید فراموشش کند. پوچی تلاشش کاملا آشکار بود، وقتی این همه تلاش می‌کنی یک نفر را فراموش کنی، خود این تلاش تبدیل به خاطره می‌شود. بعد باید فراموش کردن را فراموش کنی و خود این هم در خاطر می‌ماند.

5)  لحظه‌ی وحشتناکی بود که با گذر هر ثانیه وحشتناک‌تر می‌شد. ولی ما قبل از این درباره‌ی این قضیه حرف نزده بودیم؟ احساس یک جور آشناپنداری غریب کردم. نه این‌که احساس کنم یک اتفاق را پیش‌تر تجربه کرده‌ام، حس می‌کردم آشناپنداریِ آن اتفاق را قبلا تجربه کرده‌ام.

6) فکر کردم ستارگان نقطه هستند. بعد فکر کردم هر انسان هم یک نقطه است. ولی بعد متاسفانه به این نتیجه رسیدم که اغلب ما حتی توانایی روشن کردن یک اتاق را هم نداریم. ما کوچک‌تر از آنیم که نقطه باشیم.

7) خیلی کم پیش می‌آید کسی به آدم پیشنهادی عملی و به‌دردبخور بدهد. معمولا می‌گویند «نگران نباش.» یا «همه چیز درست می‌شه.» که نه‌تنها غیرکاربردی بلکه به شکل وحشتناکی زجرآور هستند، جوری که باید صبر کنی تا کسی که این حرف را به تو زده بیماری لاعلاجی بگیرد تا بتوانی با لذت تمام جمله‌ی خودش را به خودش تحویل بدهی.

8)  خائنانه‌ترین خیانت‌ها آنهایی هستند که وقتی یک جلیقه‌ی نجات در کمدت آویزان است، به خودت دروغ می‌گویی که احتمالا اندازه‌ی کسی که دارد غرق می‌شود نیست. این‌جوری است که نزول می‌کنیم و همین‌طور که به قعر می‌رویم، تقصیر همه‌ی مشکلات دنیا را می‌اندازیم گردن استعمار و کاپیتالیسم و شرکت‌های چندملیتی و سفیدپوست احمق و امریکا، ولی لازم نیست برای تقصیر اسم خاص درست کرد. نفع شخصی: ریشه‌ی سقوط ما همین است و در اتاق هیئت مدیره و اتاق جنگ هم شروع نمی‌شود. در خانه آغاز می‌شود.

9) فورا شروع کردم به بستن بار سفر. چمدان قهوه‌ای کهنه‌ای بیرون کشیدم و داخلش چند تکه لباس چپاندم. بعد در اتاق خوابم دنبال چیزهای خاطره‌انگیز گشتم، ولی تا یادم افتاد وظیفه‌شان زنده کردن خاطرات است دست از جست‌وجو کشیدم. گور پدرشان. دوست نداشتم خاطراتم را با خودم ببرم این‌طرف و آن طرف. خیلی سنگین بودند.

10) وقتی از دروازه‌ی زندان گذشتم دست پینه بسته‌ی نوستالژی قلبم را خوب مالش داد و فهمیدم آدم برای دوران مزخرف هم مثل دوران خوش دلتنگ می‌شود، چون در پایان روز تنها چیزی که برایش دلتنگ می‌شوی خودِ زمان است.

11) «احساس می‌کنم یه جای زندگیم  راه رو غلط رفته‌م ولی این‌قدر جلو رفته‌م که دیکه انرژی برای برگشت ندارم. خواهش می‌کنم این یادت بمونه مارتین. اگه فهمیدی مسیر رو اشتباه رفته‌ی هیچ‌وقت برای برگشت دیر نیست. حتی اگه برگشتن ده سال هم طول بکشه باید برگردی. نگو راه برگشت طولانی و تاریکه. نترس از این‌که هیچی به دست نیاری.»

12) به هر حال خاطره شاید تنها چیز روی زمین باشد که که ما می‌توانیم آن را به نفع خودمان دستکاری کنیم، به این منظور که وقتی به عقب نگاه کردیم به خودمان نگوییم عجب عوضی بی‌شرفی!

نوشته شده در یکشنبه 3 مرداد 1395 ساعت 17:53 توسط فاطمه نظرات |

اخرین مطالب
شمارش معکوس: یه هفته :/ :دی
شمارش معکوس: دو هفته :/
درنا :)
سال نو یعنی تو :))
شمارش معکوس :/
سکوت پر از ناگفته‌هاست؟
بلاگ‌ــرام