تبلیغات
خوشحالم! - چراغ خاطره‌ها :))

 

چهارشنبه 23 تیر 1395
نویسنده: فاطمه نظرات

چراغ خاطره‌ها :))



(چند وقته می‌خوام بیام اینا رو بنویسم.)

چند هفته پیش یه دفه یاد یه تیکه از یه آهنگ از اونسنس افتادم که یه مدت خیلی گوش میدادم. فقط یه خط از آهنگ Where Will You Go، که میگه: I'm sick of speaking words that no one understands. بدون اینکه اون لحظه به خواننده یا این آهنگ فک کنم، تازگی اونسنس گوش داده باشم، یا حتی اعصابم بابت اینکه کسی حرفامو نمی‌فهمه خورد باشه! همین. فقط تو یه لحظه چراغش تو مغزم روشن شد.

چند روز بعدش موقع سحری خوردن، یه دفه چراغ یه لحظه‌ی دیگه تو ذهنم روشن شد. لحظه‌ای که تنها نشسته بودم تو آز فیزیک منتظر بقیه، و داشتم برا یکی تو اینستا کامنت میذاشتم. فقطم یاد خود این لحظه‌ی نشستن تو آز فیزیک و کامنت گذاشتن افتادم نه هیچ کدوم از المان‌های مرتبط بهش. قبلش نه به اون فرد و محتوای پستش و کامنتم فک می‌کردم، نه به آز فیزیک یا یکی از آزمایش‌هاش یا هم‌گروهیِ گاهی رو اعصابم، نه به گوشی عزیزم که دو روز قبلش گم شده بود، نه به گوشی قدیمیه که اون روز دستم بود و اسمایلی‌های اینستا رو نشون نمی‌داد، نه به اون فردی که جمعه‌ی قبلش چهلمش بود یا خود مراسم یا قم رفتن بعدش برا یه مهمونی دیگه و نه هیچ‌یک از افرادی که اون روز تو اون دو تا مراسم دیدم.

هنوز درگیر اینم چی میشه یهو چراغ بعضی خاطرات تو ذهنمون روشن میشه؟ یه جا تو اینساید اوت بود اون موجوداتی که تو حافظه کار می‌کردن موقعی که می‌خواستن بعضی خاطرات قدیمی رو بندازن دور، یه خاطره رم برا خودشون میفرستادن بالا، یاد دختره میومد!
چه می‌دونم شاید نگهبانای حافظه‌ی منم خوششون میاد از بعضی خاطره‌ها! :)




می‌توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر