سه شنبه 29 خرداد 1397
نویسنده: فاطمه نظرات

داری اشتباه می‌زنی داداش :))



سلام
یادتونه گفتم هر بار با خودم قرار می‌ذارم ورزش مرتب رو شروع کنم، بعدِ دو روز ول می‌کنم؟ بالاخره دیروز اراده کردم و عزم‌مو جزم کردم و اینها، رفتم باشگاه ثبت نام کردم، بلکه به خاطر پولی که دادم حداقل این یه ماهو ول نکنم!

امروز جلسه‌ی اول بود و با کلی اعتماد به نفس رفتم که من این همه قبلا ورزش می‌کردم (آره؟) و الان نهایتش یه کم بدنم خشکه. مربی هم اولش گفت که جلسه اولته خیلی فشار نیار. نیمه‌ی اول کلاسو خوب بودم و داشتم با خودم حال می‌کردم، ولی بعدش که رسید به حرکتای مختلف دراز نشست مردم رسما. آخه نامرد، ۳۰ تا حرکت پشت سر هم راست بعدش ۳۰ تا چپ؟ منطقیه اصن؟
حالا مربیه اولِ یه سری حرکتا می‌گفتش اگه گردن درد دارید اینطور برید، اگه کمر درد دارید اینطور، اگه هیچ‌کدوم اینطور. منم با همون اعتماد به نفسم شروع می‌کردم حرکت اصلیه رو برم، بعدش می‌گفتم خب نباید فشار بیارم، حرکت کمر دردْ دارها رو می‌رفتم، بعد می‌رسیدم به حرکت گردن درد دارها و در نهایت دراز می‌کشیدم تا بقیه تموم کنن اون حرکتو. (البته اینطور نبود که بقیه هم خیلی حرفه‌ای و رَوون باشن.)

آخر کلاس هم سایز و وزن ازم گرفت و یه رژیمی رو گفت رعایت کنم که وزنم کم بشه. (آره یه کم اضافه وزن دارم) که خب فک نکنم خیلی هم رعایتش کنم در نهایت، ولی تلاشمو می‌کنم.
چالش جدیدی‌ست به هر حال که امیدوارم سربلند ازش بیرون بیام.


+ و بله، از اونایی هستم که از اینکه تو مهمونیا و دورهمیا، خانوما (حتی هم‌سن‌و‌سالام) شروع می‌کنن راجع به وزن خودشون و بقیه صحبت می‌کنن بیزارم.


دوشنبه 28 خرداد 1397
نویسنده: فاطمه نظرات

شیفت اسپیس



من از خیلی سال پیش با پدیده‌ی نیم‌فاصله آشنا شدم. تو یه سایتی می‌خواستیم یه کتابیو تایپ کنیم، یه کیبورد بهمون معرفی کردن که وقتی نصبش می‌کردیم می‌شد توش جای هر کاراکتری رو می‌خوای عوض کنی، و ضمنا نیم‌فاصله هم داشت. از اون موقع عادت کردم به نیم‌فاصله زدن با اون کیبورد (با شیفت+اسپیس) و هر بار ویندوز عوض می‌کردیم من این کیبوردو دوباره نصب می‌کردم. ولی خب کم‌کم ورژنش قدیمی شد و منم دیگه نرفتم دنبال آپدیتش. اون اواخر هم یه مدلی شده بود که دیگه رو نرم‌افزارای آفیس جواب نمی‌داد. موقعی که تو وُرد کار داشتم می‌بستمش و از کاراکتر نیم‌فاصله‌ای که شورت‌کاتشو خودم اضافه کرده بودم استفاده می‌کردم. (شیفت نمی‌شد استفاده کنی، کنترل اسپیس گذاشته بودم به جاش!) بعدتر هم که دیگه تسلیم شدم و تا همین دیروز کنترل+شیف+۲ رو می‌زدم! که انصافا خیلی شورت‌کات سختیه، پدر انگشت آدم درمیاد.

دیروز فهمیدم چیزی هست به اسم کیبورد فارسی استاندارد برای ویندوز. ما همیشه اون اول بعد از نصب ویندوز میریم کیبورد فارسی خالی نصب می‌کنیم، ولی یه فارسی استاندارد هم هست همون‌جا. خب این کیبورد چه فرقی داره؟ مثلا اینکه نیم‌فاصله داره! با همون شیفت اسپیس راحت و دم دست! عددا هم فارسی تایپ میشن دیگه. اما بدیش اینه که کاراکترهایی که با شیفت گرفتن می‌زنی (کاما، فتحه کسره اینا و...) کلا پخش‌و‌پلا شدن. حرف شیطون پ باز جاشو عوض کرده. بدتر از همه اون «ریال» هستش هنوز. بابا کی آخه لازم داره اونو مثل دلار علامت نیست که!

اما به هر حال تصمیم گرفتم فعلا بذارم باشه و عادت کنم بهش. تنوع خوبیه.
شما هم اگه خواستین بیشتر بدونین اینجا رو بخونین. نقشه‌ی کیبورد استاندارد رو هم گذاشته که نشون بده هر حرف و کاراکتر رفته کجا.


+ کاش یه کیبوردی هم بسازن غلطای املایی-نگارشی بعضی دوستانو با زور بگیره :/ 


شنبه 26 خرداد 1397
نویسنده: فاطمه نظرات

به بهانه‌ی جام جهانی :)



خب دیگه، جام جهانی هم شروع شد و هیجان همه فوتبالیا رو فرا گرفته :))) دیشبم که با گل به خودی دقیقه 95 مراکش (هیجان فوتبال به همینشه اصن!) بردیم و به لطف مساوی کردن اسپانیا و پرتغال، الان اولیم توی گروه! (تا چهارشنبه که بازی بعدیه می‌تونیم خوشحال باشیم!)

به همین مناسبت می‌خوام راجع به یه کتاب فوتبالی که تازگی شروعش کردم حرف بزنم. فوتبال علیه دشمن، نوشته‌ی سایمون کوپر و ترجمه‌ی عادل فردوسی‌پور خودمون! تو توضیح پشت جلد اومده که: «فوتبال چیزی فراتر از محبوب‌ترین بازی جهان است. برای میلیون‌ها نفر فوتبال حکم مرگ و زندگی را دارد و یک زبان بین المللی است. ..... سایمون کوپر به 22 کشور سفر کرد تا تاثیر گاه عجیب فوتبال بر سیاست و فرهنگ این کشورها را درک کند. در عین‌حال تلاش کرد متوجه شود چه عاملی باعث می‌شود کشورهای مختلف این بازی ساده را اینقدر متفاوت بازی کنند. .....»
پس به نظر میاد که کتاب هم برا اونایی که فوتبالین جذاب باشه، هم برا اونایی که دوس دارن مطالب جامعه‌شناسی‌طور بخونن. البته راستشو بخواین من تا الان مقدمه و دو فصل اولشو خوندم فقط. ولی می‌خوام راجع به یه چیزی که برام جالب بود بنویسم.

عنوان فصل دوم اینه: فوتبال جنگ است. و راجع به بازیای بین آلمان و هلنده که از دیرباز (!) خیلی حساس بوده. چون انگار آلمان توی جنگ جهانی دوم هلند رو اشغال کرده و بعد از اون، نتیجه‌ی بازی بین این دو تیم مخصوصا برا مردم هلند خیلی مهم میشه و حتی گاهی یه درگیری‌هایی هم پیش میاد. تا اینکه بالاخره تو نیمه نهایی جام ملت‌های اروپای سال 1988 هلند می‌بره و بیشتر از نصف مردمش می‌ریزن تو خیابون، شادی و اینا! :))
اینو تا اینجا داشته باشین فعلا.

چند روز پیش تلویزیون داشت یه فیلمی می‌داد به اسم درس‌هایی از یک رویا. اولش برام جالب نبود ولی بعد دیدم نشستم پاش. :) فیلم تو آلمان می‌گذره و داستان معلمیه که اومده تو یه مدرسه برا تدریس زبان انگلیسی. وقتی می‌بینه بچه‌ها خیلی اشتیاق نشون نمیدن، می‌بردشون تو سالن ورزش و میگه این توپه، اینم دروازه‌س. یکی یکی این جمله رو [به انگلیسی] بگید که: من توپو شوت می‌کنم تو دروازه، و همین کارم بکنید. خلاصه که با فوتبال بازی کردن سعی می‌کنه اصطلاحات فوتبالی و زبان رو بهشون یاد بده؛ و البته خود فوتبال رو :) چون اون موقع (آخرای قرن 19) اصلا تو آلمان فوتبال نبوده. کم‌کم بچه‌ها خوش‌شون میاد و از اون‌ور بقیه‌ی معلما شاکی میشن که این ورزش چیه که داره جوونای ما رو به تباهی می‌کشونه!* :)) و بچه‌ها و معلمه کلی تلاش می‌کنن برا ادامه دادن بازیاشون و متقاعد کردن معلما و خونواده‌ها که فوتبال بد نیست. بعد یه جا که معلمه می‌خواد به همکاراش توضیح بده که این فوتباله و یه ورزشه، میگه تو خیلی از کشورا هم ملت بازی می‌کنن، مثلا همین هلند همسایه.

می‌خوام بگم تو هلند فوتبال بازی می‌کردن وقتی فوتبال مد نبود و اصن آلمانیا نمی‌دونستن فوتبال چیه. بعد به جایی میرسه که به خاطر شاخ بازیای آلمان توی جنگ، مسابقه‌هاشون با هلند اینقد واسه هلندیا مهم میشه و بیا تا الان که آلمان 4 بار تا حالا قهرمان جام جهانی شده، هلند یه بارم نشده!
قرار نیست نتیجه‌ای ازش بگیرم! خود موضوعه که برام جالب بود. ببینین فوتبال چه پدیده‌ی هیجان انگیزیه!



* دقت کردین خیلی وقتا که یه پدیده‌ی جدید وارد جامعه‌ای میشه، خیلیا مقابلش گارد می‌گیرن؟ :)
+ فیلمش خیییلی خوب بود. تهش (خطر اسپویل) که یه مسابقه گذاشتن و بالاخره موفق شدن تیم نظارتی که از برلین اومده بود رو متقاعد کنن که فوتبال بازی جذابیه و می‌تونه به برنامه ی درسی مدارس آلمان اضافه بشه، من گریه‌م گرفت دیگه!  :))
+ بازم میام از کتابه تعریف می‌کنم!


شنبه 19 خرداد 1397
نویسنده: فاطمه نظرات

مهاجرت :))



چند روز پیش یه جا دیدم این بیان‌تون یه نرم افزاری داره به اسم مهاجر، برا بک‌آپ گرفتن از یه وبلاگ و انتقالش به یه وبلاگ دیگه توی بیان. (خب چرا زودتر نگفتین؟)
خلاصه رفتم تو بیان وبلاگ زدم و کلی با این نرم‌افزار ور رفتم. بک آپو می‌گیره ولی تو مرحله‌ی انتقالش می‌مونه. فقط یه سری اتفاقی دیدم سه چهار تا پستو منتقل کرده و حدس زدم شاید اون وقتی که خسته شدم و برنامه رو بستم، واقعا وسط کارش بوده! دوباره گذاشتم 5-6 ساعت برا خودش باز بود ولی بازم هیچ نشانه‌ای از اینکه یه کاری داره انجام میده نشون نمی‌داد و آخرشم اتفاقی نیفتاد.
خلاصه دوستانِ بیانی، اگه تجربه‌ای در این مورد دارید بگید چون تیم پشتیبانی‌شونم جواب نمیده.
یا شایدم قسمت نیست و بیان خیلیم چیز خاصی نداره؟



+ یادتونه اولای ماه رمضون یه بار گفتم شب رفتم قدم زدم و امیدوارم بتونم ادامه‌ش بدم؟ نشون به این نشون که همون یه بار بود و دیگه تکرار نشد تا الان که هفته‌ی آخر ماه رمضونه!
++ الان رفتم پستشو دیدم؛ جالبه که همون‌جا بوده که اولین بار راجع به رفتن به بیان حرف زدم! (واو! این نمی‌تونه تصادفی باشه!)


دوشنبه 14 خرداد 1397
نویسنده: فاطمه نظرات

این شب‌ها



خدا جان!

می‌دونم هر اتفاقی که برامون رقم می‌زنی خیر و صلاح‌مون توشه.
که ممکنه حکمت خیلی اتفاقا رو الان نفهمیم و ناشکری کنیم.
که حکمت خیلی چیزایی که قبلا مطابق میل ما پیش نرفته رو الان می‌فهمیم که چقدر به نفع‌مون بوده.
که ما انسانیم و فراموش‌کار؛ یادمون رفته برا خیلی چیزایی که الان داریم یه زمانی چقدر دعا می‌کردیم.

ببخش که یادمون میره.
ببخش که تحمل‌مون کمه و ناشکری می‌کنیم گاهی.

برامون اون چیزی که به صلاح‌مونه رو رقم بزن، و یه جوری دعاها و خواسته‌هامون رو هم ببر به همون جهت. :)
صبرمون رو زیاد کن، و عاقبت‌مونو به خیر.

آمین!



+ التماس دعا از همگی تو شب‌های قدر :)


شنبه 12 خرداد 1397
نویسنده: فاطمه نظرات

فیلسوف‌تون خسته‌س :/



چند تا ایده‌ی جدی تو ذهنمه برا نوشتن، غیر از روزانه نویسی و غر و این چیزا.
ولی برا نوشتن هر کدوم لازمه برم یه تیکه از یه فیلم یا کتاب یا یه کلیپ رو دوباره مرور کنم که بتونم اون چیزی رو که تو ذهنمه رو درست بگم.
بعد حسش نمیاد. :|


عوضش الان اینو بگم که یه فکری زده به سرم که خودمو به یه چالش بکشم.
که خب اینم تا قطعی نشده بهتره نگم چیه. :|



شنبه 12 خرداد 1397
نویسنده: فاطمه نظرات

خبر بدتر :(



سلام، ببینید کی از کنج عزلتش اومده بیرون!

چهارشنبه شب و پنجشنبه سحر چند نفر از دوستایی که اصلا انتظارشونو نداشتم ازم خبر گرفتن. (طبق یه قانون نانوشته اونایی که فکر می‌کردم، هنوز هم خبر نگرفتن.)
پنجشنبه صبح (نزدیکای ظهر!) که از خواب پاشدم، تو خواب و بیداری داشتم فکر می‌کردم کاش تا حالا دیروزو خواب دیده بودم و الان چهارشنبه باشه و عصر نتایج بهتری در انتظارم باشه!* بعد با صدای مامانم که داشت با تلفن صحبت می‌کرد و می‌گفت خدا رحمتش کنه، پرت شدم به واقعیت؛ صبح زود خاله‌ی مامانم فوت شده بود. (کمتر از یک سال بعد از فوت خواهرش؛ مامان‌بزرگم.)
طرفای عصر رفتیم خونه‌شون. اوضاع یه کم پیچیده بود چون از چهار تا بچه‌ای که داره فقط یه نفر تهران بود. سه خونواده‌ی دیگه دنبال بلیت بودن که خودشونو از جاهای مختلف ایران و جهان برسونن. (و چقدر سخته این شرایط.) از اونور شب ما افطار جایی دعوت بودیم که آخرش ما رفتیم مامانم دیرتر اومد.

امروز صبح/ظهر مراسم خاک‌سپاری بود و آخرین فرزندشون هم دیگه از فرودگاه امام مستقیم اومدن بهشت زهرا. یه مقدار تا کارا انجام بشه طول کشید و من دیدم اذانه، به مامانم گفتم من میرم نماز بخونم. (تف به ریا) گویا یه کم بعد، چند نفر دیگه هم دنبال من اومدن از جمله دو تا خاله‌ی دیگه، که تا رفتن نماز، از اونور گفتن بیاید برای نماز میت و بعدم تشییع. آقا این وسط اون دو تا خاله گم شدن. کار اصلی خاک‌سپاری تموم شده بود که مامانم اینا که خاله‌ها رو پیدا کرده بودن تازه رسیدن سر خاک :))
از طرف دیگه اکثر مهمونا به دلایلی مثل سن بالا، مسافر بودن یا کلا عدم اعتقاد روزه نبودن و هی حلوا و کیک و آبمیوه می‌خوردن. چند تا از بستگان نزدیک‌تر هم که صبح رفته بودن تا فرودگاه امام و برگشته بودن. من هی می‌گفتم خب خدا چرا بهشت زهرا یه کم دورتر نبود که ما روزه‌مونو بخوریم؟ ولی خدا رو شکر هوا ابری بود و خیلی اذیت نشدیم. حتی آخرش -سر خاک- چند قطره بارون هم اومد. (که واقعا این حس خوب رو داد بهم که می‌تونه نشونه‌ی رحمت باشه) ولی دیگه طبیعتا برا ناهار نرفتیم خونه‌شون.

اممم همین، این دو سه روز ما اینطوری گذشت. ببخشید که اینطوری با کمی خنده تعریف کردم، طبیعتا خاطره‌ی خوبی نبود.
خدا رفتگان همه رو بیامرزه.




* البته باید بگم به طور کلی خیلی در مورد گذشته اینطور فکر نمی‌کنم اگه برمی‌گشتم فلان کارو می‌کردم و این چیزا.

+ اولش که دیدم چند تا از دوستای خاص از کنکورم خبر نمی‌گیرن یه کم خورد تو ذوقم. ولی بعد دیدم شاید اینطور فکر می‌کنن که بهتره نیان سوال‌پیچم کنن یا چنین چیزی. یا اصن ممکنه تا من نگم یادشون نباشه. از اونجایی که من مدت زیادی هر چی می‌شده می‌رفتم صحبتشو می‌کردم، شاید اینطور فکر کردن که خبری غری چیزی باشه میرم خودم میگم. و خب من هیچی نگفتم! از طرفی خبر فوت رو که دادم اومدن تسلیت گفتن. انگار کلا سیستم اینه که باید خبر بدی وگرنه دو روز نباشی خبری نمی‌گیرن. :))
++ از دو تا همکلاسیم ولی خبر گرفتم، که متاسفانه اونا هم راضی نبودن.
++ امشب با دوستم که پارسال قبول شده بود، حرف زدم راجع به انتخاب رشته و باعث شد یه کم امیدوارتر بشم.
+ به نظرم یه چیز دیگه می‌خواستم بنویسم که یادم رفته و الان هم دیگه باید برم سحری آماده کنم. پس فعلا. دعا کنین



( تعداد کل صفحات: 61 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]