تبلیغات
خوشحالم!
خوشحالمــ! ☺
قالب وبلاگ
از اینا نیستم که عاشق سیروان خسروین.
ولی مگه میشه یکی اسم وبلاگ ما رو بذاره رو آهنگش و ما معرفیش نکنیم؟!

دانلود آهنگ سیروان خسروی به نام خوشحالم
اونم با این کاور قشنگش

لینک دانلود: سیروان خسروی - خوشحالم

+ لوکیشن الانم: کارآموزی




طبقه بندی: بشنویم!، 
[ دوشنبه 23 مرداد 1396 ] [ 12:14 ] [ فاطمه ] [ نظرات ]

** معلمان و نگهبانان به او آموخته بودند باور کند هر بار که کتک می‌خورد، سزاوارش است چون تبار خائنی دارد که از والدینش به ارث برده است. موضوع مرگ دختربچه هم از این قاعده مستثنا نبود. شین فکر می‌کرد مجازات او منصفانه و عادلانه بوده است و هیچ گاه به خاطر کشتن آن دختر، از دست معلمش عصبانی نشد. او باور داشت که همکلاسی‌هایش هم همین احساس را داشتند.




فرار از اردوگاه 14: فرار اودیسه‌وار مردی از کره‌ی شمالی به سوی آزادی

نویسنده: بلین هاردن
مترجم: مسعود یوسف حصیرچین
نشر چشمه


یه کمی هم به کتابایی که تازگی خوندم بپردازیم!
فرار از اردوگاه 14 رو قبلا تعریفشو شنیده بودم و الان منم توصیه میکنم خوندنشو.

نمیشه گفت رمانه. ترکیبیه از داستان و گزارش و مستند، راجع به شرایط کره‌ی شمالی و زندان‌های سیاسی و اردوگاه‌های کار اجباریش. و داستان پسری (شین) که تو این زندان‌ها به دنیا میاد و مجبوره (و پذیرفته!) که برای پاک شدن گناهی که والدینش به خاطرش زندانی شدن، اون هم باید کار کنه و تنبیه بشه. از همون اول شخصیتی بار میاد که تمام این دیکتاتوری‌ها رو میپذیره، به خاطر غذا سخن چینی می‌کنه، و کلا اطلاعاتی درباره‌ی دنیای بیرونش نداره. تا اینکه تو اوایل بیست سالگی با یه زندانی آشنا میشه که بهش اطلاعاتی از دنیای بیرون از زندان میده و بالاخره شین به طرز معجزه‌آسایی موفق میشه از اونجا فرار کنه.

کتاب، داستان زندگی این آدم از سال‌های بچگی تا بزرگ شدنش توی زندان، و بعد فرارش از زندان و از کره‌ی شمالی و رفتنش به چین و بعد کره‌ی جنوبی رو روایت می‌کنه. بعد هم یه مقدار درباره‌ی نحوه‌ی زندگی بعد از فرارش و فعالیت‌ها و مشکلاتش میگه. حین این روایت، درباره‌ی اردوگاه‌های کار کره‌ی شمالی، نوع حکومت این کشور و روابط کشورهای دیگه باهاش، و حتی راجع به کره‌ی جنوبی یه سری گزارش (با منبع!) داده میشه.

به خاطر این حالت مستندطور، ریتم کتاب یه کم کنده. ولی به نظرم می‌ارزه، چون من خودم علاقه داشتم راجع به کره‌ی شمالی بیشتر بدونم. خیلی چیزای جالبی داشت برام. مخصوصا اینکه تاریخ وقایع کتاب هم به ما نزدیکه یعنی همین الان هم اونچا چنین اوضاعیه) .شین سال 2008 موفق به فرار شد.)

مثلا از چیزایی که الان یادمه، یکیش این بود که تو کره‌ی شمالی فروش فیلمهای ویدویی رو ممنوع کرده بودن ولی فیلمای کره ای قاچاقی بهشون میرسید و ملت چشم و گوششون کم کم باز میشد یا مثلا با اینکه حکومتشون کلی سرباز و نیروی امنیتی تو مرزا گذاشته بود که کسی خارج نشه، تو یه بازه ای اینا با رشوه گرفتن پول، غذا یا سیگار میذاشتن افراد رد بشن و اصن یه سری مافیا تشکیل شده بود تو کشور برا فراری دادن ملت.

یا یه چیز جالب درباره ی کره جنوبی گفته بود، که با اینکه یکی از توسعه یافته ترین کشورهاس، ولی بالاترین نرخ خودکشی رو داره! (از بس ملت توش همش فکر موفقیت و رفتن به جایگاه بالاتر هستن.)

از این مدل اطلاعات زیاد بود توی کتاب و برا من جالب بود دونستن شون. :)




طبقه بندی: بخونیم!، 
برچسب ها: پاراگراف،  
[ چهارشنبه 11 مرداد 1396 ] [ 11:42 ] [ فاطمه ] [ نظرات ]

Hugh: So, listen to this. This is what he's written. "There is another theory: that two states continue to exist separate and decoherent from each other, each creating a new branch of reality based on the two outcomes. Quantum decoherence ensures that the different outcomes have no interaction with each other."

 

Mike: This whole night we've been worrying... there's some dark version of us out there somewhere. What if we're the dark version?

Coherence (2013)


فیلم Coherence هم از اون فیلما بود! (خطر اسپویل!) با بِیس یکی از موضوعای مورد علاقهم، تئوری گربهی شرودینگر و جهان‌های موازی و مکانیک کوانتوم و این چیزا! داستانش مربوط میشه به چند تا دوست که تو یه مهمونی شام جمعن، این وسط یه شهابسنگ داره رد میشه و موقع رد شدنش یه سیاهچالهطور شکل می‌گیره. که این باعث میشه دنیاهای موازی این افراد با هم مرتبط بشن و اینا بتونن برن تو دنیای موازیشون جابجا بشن. (البته همهی اینا تو فیلم گفته نمیشه، نصفشو دارم با توجه به چیزایی که قبلا دربارهی این نظریه خوندم میگم.) که البته اولش نمیدونن قضیه چیه و کلی ترسیدن، کم کم با پیدا کردن یه کتاب داستانو میفهمن. با وجود اینکه هر خونه و افرادش یه سری نشانه دارن (و میذارن) برای خودشون، کم کم قاطی آدم می‌کنه کدوم به کدومن و الان داریم کدوم خونه رو میبینیم! مخصوصا که از یه جا به بعد کم کم معلوم میشه بیشتر از دو تا خونه و آدماش وجود دارن! برا این چیزای گیج کنندهشه که برای من از اون فیلمایی شد که باید دو بار ببینم تا باز یه چیزایی کشف کنم! یه چیز خوب که داشت، یه جورایی روبرو شدن شخصیتها با ابعاد منفی و تاریک خودشون بود. هرچند آخر فیلم به نظرم جالب تموم نشد. درک نمی‌کنم، بعد از اینکه شهاب سنگ میره، طبیعتا همه باید برگردن سر جاشون! و اصن انگیزهی دختره رم از رفتن تو اون یکی خونه، زیاد نفهمیدم.




طبقه بندی: ببینیم!، 
برچسب ها: دیالوگ،  
[ شنبه 7 مرداد 1396 ] [ 13:47 ] [ فاطمه ] [ نظرات ]

The Bartender: The one thing that this job has taught me is that truth is stranger than fiction.

***

Mr. Robertson: Understand. You are more than an Agent. You're a gift given to the world through a predestination paradox. You're the only one, free from history, ancestry.

The Bartender: The rooster.

https://images-na.ssl-images-amazon.com/images/M/MV5BMTAzODc3NjU1NzNeQTJeQWpwZ15BbWU4MDk5NTQ4NTMx._V1_UX182_CR0,0,182,268_AL_.jpg




و باز هم یه فیلم دیگه که توش با زمان بازی میشه! نصف اول فیلم فقط به تعریف داستان پرداخته میشه که البته بعدا می فهمی جزئیات مهمی توش بوده. نصف دوم فیلم میفته تو پیچیدگی جابجا شدن تو زمان های مختلف و اینکه بفهمی کی به کیه! با اینکه یکی دو جاشو تونستم حدس بزنم، ولی چیزای غیرقابل پیشبینی هم داشت! و آخرش دیگه خیلی گیج می شدی که چه اتفاقی، کِی و توسط کی افتاده! (اگه فیلمو دیدین دیاگرام این عکس شاید کمک کنه.) بیشتر از این توضیح نمیدم که لو نره چیزی!
فقط دو تا تعبیر قشنگ داشت توی فیلم. شخصیت اصلی از طرف یه سازمانی قراره اصولا تو زمان جابجا بشه و یه کارایی بکنه! و خودش یه جا این جمله رو میگه: "ماری که دم خودش رو میخوره! (?The snake that eats its own tail, forever and ever)" یه جای دیگه هم اولای فیلم جوک "اول مرغ بود یا تخم مرغ؟" رو تعریف می کنه، و شخصیت دیگه جواب میده خروس! تو ادامه ی فیلم وقتی رئیسش داره بهش میگه تو چنینی و چنانی و واسه این ماموریت مناسبی، این از همون تعبیر خروس استفاده میکنه! (دیالوگ دومی که بالا گذاشتم)

خلاصه که پیشنهاد میشه به شدت!




طبقه بندی: ببینیم!، 
برچسب ها: دیالوگ،  
[ جمعه 6 مرداد 1396 ] [ 11:01 ] [ فاطمه ] [ نظرات ]
تو یه ماه و نیم، دو ماهی که از پست قبل میگذره، چه اتفاقاتی افتاد؟!
امتحانا رو دادم و مشغول پروژه ها شدم. هفته ای که عید فطر توش بود خواستیم بریم مسافرت که دیدم دو روز قبل و روز بعدش تحویل پروژه دارم، هیچ جوره نمیشه! گفتم بذار بعد از پروژه ها یه کاریش میکنیم. بعد از این که یه روز یکشنبه ای، پروژه ی آخر هم تموم شد یه راست وارد کارآموزی شدم. میخواستم از فرداش برم ولی استادم گفت همون روز بعدازظهر بیا توضیحاتو بهت بدم. یادمه استاد گفت ساعت دو و نیم بیا شرکت، و من سه رسیدم و خودش سه و نیم رسید! توضیحاتو داد و یه پروژه ی خیلی شاخ برام مشخص کرد (یه سرچ کسل کننده! :|) و قرار شد روزای زوج برم. که البته به خودم گفتم حق دارم فرداش نرم و بعد از این همه امتحان و پروژه و کوفت، یه روز به خودم استراحت بدم.
دوشنبه (12 تیر 96) صبح دیر پاشدم و قطعی گفتم ولش کن امروزو نمیرم. همون موقعا تماس گرفتن و فهمیدیم مادربزرگم شب قبل فوت کرده...
اینجا رو سریع بگذرم. تا جمعه به خاطر این قضایا اهواز بودم و این شد مسافرت من!
...
و فعلا هم از اون موقع تا الان یه روز در میون میرم کارآموزی. چند بار بیرون رفتم با دوستان و خانواده. با استادم صحبت کردم اوکی داد که پروژه کارشناسی مو ترم نه تمدید کنم. (که اصلا مشکلی ندارم با این موضوع، دو ترمه به فکر نه ترمه کردنم و ظاهرا به هر زوری بوده بهش رسیدم!) یه همایش ارشد رفتم برا این موسسه ی پارسه و مثلا الان باید شروع کنم کنکورمو هم بخونم. هفته ی پیش یه کارگاه پرینت سه بعدی رفتم که بهم یه کم انگیزه داد. کلاس آردوینو (مربوط به مکاترونیک و رباتیک میشه) بالاخره به حد نصاب رسیده و قراره از این هفته شروع بشه. دیگه همینا.
در کل میشه گفت خیلی حس تعطیلات تابستون نداشتم هنوز!


+ با این که این اواخر خیلی حس کتاب و فیلم نداشتم، ولی چند تا خوندم و دیدم و احتمالا چند تا پست راجع به اونا در پیشه!

[ پنجشنبه 5 مرداد 1396 ] [ 14:08 ] [ فاطمه ] [ نظرات ]
نتیجه‌ی ارشد دو سه روز پیش اومد و من که منتظر بودم ملت هی ازم بپرسن چند شدی و من خودمو بزنم تو برق که حالم بده (الکی!) و ازم رتبه‌مو نپرسید و فلان، کاملا ضد حال خوردم! از دوستان و اطرافیان تقریبا کسی یا یادش نبود یا به روی خودش نیاورد و مثلا سعی کرد رعایت منو بکنه.
خب تقریبا همون چیزی شدم که با توجه به حجم نخوندنم انتظار داشتم! ولی برخلاف اون‌چه که فکر می‌کردم کلا امسالو بیخیال میشم، زده به سرم انتخاب رشته کنم امسال. یکی دو مورد هست ممکنه بتونم قبول بشم. البته خیلی جاهای دیگه هم میتونم قبول بشم (حتی احتمالش هست دانشگاهای تهرانم قبول شم بعضی گرایشا رو) ولی با توجه به اینکه هدفم دانشگاه خودمه و تلاش چندانی هم نکردم که بگم خسته شدم و نمیخوام بذارم برا سال دیگه، جاهای دیگه رو نمیزنم فعلا.
دیگه تا خدا چی بخواد :)


+ همچنان لپ تاپم کنده 

[ پنجشنبه 18 خرداد 1396 ] [ 17:49 ] [ فاطمه ] [ نظرات ]
خیلی وقت بود سراغ کتابای فانتزی نرفته بودم. تا اینکه چند هفته پیش تو دانشگاه دیدم یکی از پسرامون یه کتاب دستشه. پرسیدم چیه، داستانشو یه کم توضیح داد. فک کردم بد نیست بعد از این همه وقت دوباره برم سراغ این سبک، هرچند به نظرم از سنم گذشته! خودش سر کلاس تموم کرد و رفت جلد دوم! منم جلد اولو قرض گرفتم ازش.

قیام سرخ، نوشته پیرس براون، اولین جلد از یه سه گانه‌س که تو ایران جلد اولش فقط چاپ شده (در قالب دو کتاب) و ادامه‌ش هنوز در دست چاپ و ترجمه‌س. موضوعش مربوط میشه به آینده، که زمینی‌ها رفتن سیاره‌های دیگه رو گرفتن و یه سری امپراطوری و نژادهای مختلف از آدم‌ها وجود داره الان. اولای کتاب قشنگ منو یاد کتاب 1984 جورج اورول مینداخت. (و البته از جهاتی هم یاد سریال Killjoys که فک کنم قبلا صحبتشو کردم.)

این نوشته‌ی پشت جلد کتابه:

دارو یک سرخ است، عضوی از پست‌ترین نژاد در حکومتی از آینده که بر اساس رنگ افراد طبقه‌بندی شده است. همچون باقی دوستان سرخش، تمام روز را با این باور کار می‌کند که او و مردمش سطح مریخ را برای نسل‌های آینده سکونت‌پذیر می‌سازند.
با وجود سختی‌های زیاد، زندگی‌اش را سپری می‌کند زیرا می‌پندارد خون و عرق او، روزی جهانی بهتر برای فرزندانش به ارمغان می‌آورد.
اما به دارو و امثال او خیانت شده. به زودی خواهد فهمید که بشریت نسل‌هاست به سطح مریخ دست یافته است. شهرهای پهناور و گردشگاه‌ها بر سطح سیاره گسترده شده‌اند. برای طبقه‌ی حکمرانان فاسد، دارو (و سرخ‌هایی همانند او) چیزی نیستند جز تعدادی برده.
دارو، با آرزوی عدالت و درحالی که با خاطره‌ی عشقی ازدست‌رفته انگیزه می‌گیرد، دار و ندارش را فدا می‌کند تا به مؤسسه‌ی افسانه‌ای نفوذ کند؛ مکانی که نژاد سلطه‌گر زرین، خود را محک می‌زند و نسل بعدی سروران بشریت، برای دستیابی به قدرت دست و پا می‌زنند. او مجبور خواهد شد به خاطر جانش و آینده‌ی تمدن انسانی با بهترین و وحشی‌ترین افراد طبقه‌ی حاکم رقابت کند.
در آنجا، برای پایین کشیدن دشمنانش از هیچ کاری فروگذار نمی‌کند... حتی اگر به معنای تبدیل شدن به یکی از آن‌ها باشد...


خلاصه با وجود اینکه خیلی تو کتاب خوندن کند شدم، بالاخره امروز تمومش کردم! و دارم فک می‌کنم آیا فرصت میشه کتاب دومشو هم بگیرم بخونم یا بهتره فعلا به خاطر امتحانا و پروژه ها بیخیالش بشم! اونقدری جذبم نکرد، شاید چون به قدر کافی از این کتابا خوندم و دیگه به اندازه‌ی چند سال پیش جذابیت ندارن برام. ولی به هر حال بدم هم نمیاد بفهمم تهش چی میشه!
یه چیزم راجع به ترجمه‌ی کتاب بگم، کپی رایت داره! فکرشو بکن! :))


+ بعد از مدت‌ها، دارم با لپ تاپی که هنوز از آپدیت هفته‌ی پیشش خسته و به شدت کنده، پست میذارم! :))


ویرایش: کتاب دومشم خوندم :) دوست داشتم غافلگیری‌ها و پایانشو.



طبقه بندی: بخونیم!، 
دنبالک ها: صفحه ی مربوط به کتاب در سایت گودریدز،  
[ جمعه 5 خرداد 1396 ] [ 13:56 ] [ فاطمه ] [ نظرات ]
تو فکرم بود بیام یه سری دغدغه‌های ذهنی‌مو باز خالی کنم اینجا :)) ولی دیدم فعلا حس نوشتن نمیاد. :))
بعد از کلی وقت نشستم یه کم وبگردی کردن. تو سایت بورد پاندا می‌گشتم، دیدم کاریکاتورای یه نفرو گذاشتن که کاراشو فرستاده برا نشریه‌ی نیویورکر (که ظاهرا چیز خفنیه!) ولی ریجکت شده. اونم کاراشو تو نت منتشر کرده عوضش :))
از دو تاشون خیلی خوشم اومد میذارم اینجا، لینک بقیه‌شونم گذاشتم اون پایین اگه دوست داشتید یه نگاه بندازید.


برچسب ها: وبگردی،  
دنبالک ها: عکسا تو سایت بورد پاندا، سایت آقاهه!، اینستاگرام آقاهه!،  
[ پنجشنبه 14 اردیبهشت 1396 ] [ 13:38 ] [ فاطمه ] [ نظرات ]
این پستو از تقریبا دو ماه پیش که رفتم فیلمای جشنواره رو دیدم می‌خوام بذارم! امسال (ینی پارسال) موفق شدم چهار تا از فیلمای جشنواره رو برم ببینم. دو تای اولو (بدون تاریخ، بدون امضا و نگار) تو خود روزای جشنواره تو پردیس کوروش، و دو تای دوم (سد معبر و ماجرای نیمروز) رو هفته‌ی بعد از جشنواره تو اکران دانشگاهی. (به لطف کانون فیلم و سینمای دانشگاه)
در مورد دو تای اول همون موقع نوشتم ولی بینش فاصله افتاد و الان اومدم دو تای دومو بنویسم دیدم هیچی یادم نیست :)) با این حال گذاشتم باشن اونا هم. دیگه چون خیلی گذشته بهتره برن تو ادامه‌ی مطلب :)) پیشنهاد من از بین این چهارتا، اولی و آخریه. ینی بدون تاریخ بدون امضا، و ماجرای نیمروز.

 
 

ضمنا سال نوتون مبارک باشه. امیدوارم 96 برای همه‌مون سال رسیدن به هدف‌هامون باشه :)

ادامه مطلب

طبقه بندی: ببینیم!، 
[ چهارشنبه 9 فروردین 1396 ] [ 18:43 ] [ فاطمه ] [ نظرات ]
دقیقا بعد از یک ماه اومدم پست بذارم :))
این چند وقت هم‌چنان درگیری‌های پروژه و ارشد و اینا رو داشتم. بالاخره پروژه‌مو انتخاب کردم و مدرسانم ثبت نام کردم، هرچند خوب نمی‌خونم برا ارشد. ینی یه مقدارش تنبلیه یه مقدار بیشترش کمبود وقت و سنگینی درسای این ترم. دیگه این اواخر همه‌ش به خودم می‌گفتم ای کاش زودتر 17 اسفند بره بریم مشهد یه کم آروم شم.

چند سالی هست (از سال دوم دبیرستان حقیقتش، میشه 7 سال!) عادت کردم به سفرای معنوی اسفند و آخر سال، که جنوب و راهیان نور بوده یا مشهد. انگار دیگه هر سال لازمه این سفرای حال خوب کن، برای آرامش گرفتن، برای خونه تکونی دل، برای خوب تموم کردن سال و دعا و امید برای شروع سال بهتر. درسته که امکانش تا حالا پیش نیومده سال تحویل مثلا تو حرم باشم، ولی همین که چند هفته قبلشم بری خودش خیلی خوبه.

از قبل سفر خیلی منتظر بودم زودتر برم مشهد و فقط بشینم تو حرم و حرف بزنم از تمام درگیری‌های ذهنم و دغدغه‌هام، گریه‌های این چند وقتو ببرم اونجا راحت بشینم اشک بریزم. از همه چی بگم و کمک بخوام. ولی همون‌طور که انتظارشم کم و بش داشتم، وقتی می‌رفتم حرم حرفام یادم می‌رفت. فقط به طور کلی دعا می‌کردم که همه چی درست بشه، راهمونو پیدا کنیم، عاقبت بخیر بشیم و... با این‌حال حس سبکی و آرامش خوبی دارم الان. می‌دونم با اینکه حرفامو با جزئیات نزدم خدا خودش می‌دونه، شنیده، حواسش هست بهم.



امیدوارم سال 96 خیلی بهتر از 95 باشه. پر از رفتن به سمت هدف و موفقیت برای همه‌مون.


پ.ن.
چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت
همه‌ی طول سفر یک چمدان بستن بود
(قیصر امین‌پور)

[ شنبه 21 اسفند 1395 ] [ 20:22 ] [ فاطمه ] [ نظرات ]
این روزا دائم دارم با خودم کلنجار میرم که اینقد شک نکنم، جدی باشم تو خوندن برا ارشد و ولش نکنم.
بالاخره به این نتیجه رسیدم بهتره 9 ترمه نکنم و یه برنامه‌ریزی سه ماهه کردم برا ارشد.
با این حال آماده‌م که اگه ارشد قبول نشدم و پروژه‌م طولانی شد، ترم 9 رو داشته باشم برا پروژه.
مشکل اصلی نه ارشده، نه پروژه، نه کار نه هیچ‌چیز اینطوری. مشکل اینه که نمی‌تونم بفهمم تصمیم درست چیه.
و حتی حالا که این تصمیم رو هم گرفتم، باز یه وقتا حالا یا سر فشار و خستگی، یا به خاطر شنیدن یه حرف و تصمیم از یکی دیگه، شک می‌کنم. که اشتباهه! خودم می‌دونم! ولی اینطوریه!

از مهدی موسوی و شعراش خوشم نمیاد واقعا. به جز همین یه خط شعرش: نکند رخنه کند در دل ایمانم شک... که این روزا هی با خودم تکرارش می‌کنم.

برچسب ها: دلنوشته،  
[ پنجشنبه 21 بهمن 1395 ] [ 12:43 ] [ فاطمه ] [ نظرات ]
واقعا چطور باید از منطقه‌ی امن اومد بیرون؟
ترسناکه خب. الکی که اسمش نشده منطقه‌ی امن.
من الان از چی اینقد می‌ترسم؟ چرا برا خودم ترسی ساختم که نمی‌تونم هیچ کاریش کنم؟
چرا حس می‌کنم به جای اینکه یه کم از منطقه‌ی امنم برم بیرون، کوچیکترش کردم؟

چرا من باید این همه مدت -از تابستون- درگیر این قضیه‌ی لعنتی باشم؟
این همه مدت وقت تلف کردم یا سعی کردم براش آماده بشم؟
کی قراره قدم اولو بردارم؟


تصویر صرفا جهت لبخند!

برچسب ها: دلنوشته،  
[ جمعه 10 دی 1395 ] [ 19:56 ] [ فاطمه ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 32 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

درباره‌ی وبلاگ


فاطمه‌م :) متولد آبان 73. تهران.
سالِ آخرِ یکی از رشته‌هایِ دانشکده فنیِ یکی از دانشگاه‌ها! :دی
کتاب خوندن دوست دارم و تا حدی فیلم دیدن. همچنین عکاسی، با موبایل البته!
و تلاشم اینه که با کوچکترین چیزها خوشحال باشم! :)
اینجا برام مثل یه دفترچه خاطراته که توش بیشتر برا دل خودم می‌نویسم...
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

  • paper | بک لینک | خرید بک لینک