جمعه 26 مرداد 1397
نویسنده: فاطمه نظرات

خنداننده بودیم وقتی خنداننده بودن مد نبود :))



هزار سال پیش که تو یه سری فروم مربوط به کتاب عضو بودیم، فروم‌ها یه بخشی میذاشتن به اسم ایفای نقش. حالت مسابقه داشت فکر کنم، و شما میومدی یه روایت جدید می‌نوشتی براساس شخصیت‌ها و داستان کتابی که مشخص شده بود. درواقع یه نفر یکی از این روایت‌های جدید رو شروع می‌کرد و بقیه ادامه‌ش می‌دادن. یه جور تمرین داستان‌نویسی.
دو بخش داشت، جدی و طنز. من تا جایی که یادمه تو بخش طنزش می‌نوشتم. اون موقع که خودم فکر می‌کردم بامزه‌م، شاید فیدبک مثبت می‌گرفتم. ولی خب رامبد جوانی نبود اون موقع که استعدادهای ما رو کشف کنه :))

جدی نوشتن رو نگم اصلا! یه بار یه داستان کوتاه نوشتم گذاشتم رو یکی از بلاگ‌هام که خدا رو شکر بازدیدکننده‌ی زیادی نداشت! هنوزم بهش فکر می‌کنم خنده‌م می‌گیره که اون چه چیز چرتی بود نوشتم :)) (اصرار نکنید تعریف نمی‌کنم چی بود! :دی)

نوجوون که بودم خیلی با نوشتن حال می‌کردم. اغلب با الهام از کتابایی که می‌خوندم بود. ژانر فانتزی، حسابی تخیل آدمو به کار مینداخت.
چرا هیچ‌وقت جدی ادامه‌ش ندادم؟ نمی‌دونم. یه دفه از سرم افتاد انگار. در حد همین روزانه‌نویسی‌های وبلاگی موند.



+ رو یکی از این شرکت‌کننده‌های خنداننده شو کراش پیدا کردم. :| بالاخره نمیشه که بدون کراش :/


چهارشنبه 24 مرداد 1397
نویسنده: فاطمه نظرات

افق‌های جدیدی به رویم گشوده شد!



یه بنده‌خدایی هست تو سایت گودریدز، واسه هر کتاب فارسی که بگی ریویو میذاره. و این ریویوشم بیشتر شامل اطلاعات کتاب میشه فقط. (نمی‌دونم چی کاره‌س واقعا) بعد منم که تو گودریدز دوستی چیزی زیاد ندارم، هر بار می‌رفتم پستای این آقا رو می‌دیدم. تا اینکه چند روز پیش رفتم تو پروفایلش ببینم قضیه چیه، که دیدم خب طبیعیه همه‌ی ریویوهاش برام بیاد چون فالوش کردم. :| اصلا هم یادم نمیاد کِی و چرا. :|
خلاصه آنفالوش کردم و الان بالاخره بعد از چند سال (!) تایم‌لاینم خلوت شده، و فقط شامل فعالیت‌های همون سه چهار تا دوستی که تو گودریدز دارم. :)))



+ شصت تا کتاب نصفه دارم. چرا این‌گونه آخر؟ :((
+ چرا جوجو مویز اینقد کتاب می‌نویسه؟ نه واقعا چرا؟ :/


یکشنبه 21 مرداد 1397
نویسنده: فاطمه نظرات

شیطان



امروز نمی‌دونم به چی فکر می‌کردم، که یه دفعه به ذهنم رسید آیا شیطان واقعا هست؟
وجود داشتنش که هست (یا بوده)، ولی منظورم اینه که خب ما یه نفس اماره هم داریم. چقدر از گناها و خطاهامون واقعا اتفاق میفتن چون گول شیطون رو می‌خوریم؟ اصن این وسوسه یا «گول شیطون» چیه؟ همه‌ی گناها رو نمیشه با همون نفس اماره‌ی خود انسان توجیه کرد؟
جواب دادن بهش شاید خیلی راحت نباشه. کلی آیه و روایت هست اگه بخوام بر اساس مذهب بهش برسم. باید مطالعه کنم و صحبت کنم درباره‌ش.
(نمی‌دونم، اصن شاید خیلی هم مهم نباشه.)



+ دکتر گفت گوشِت خوب شده. خودم هنوز یه کوچولو شک دارم. ولی همین که آمپول نزد خوبه دیگه :)) خدا رو شکر.


پنجشنبه 18 مرداد 1397
نویسنده: فاطمه نظرات

سوییت دریمز (۳)



دیشب یه خوابی دیدم که هیچیش یادم نیست. هیچی.
فقط یادمه بعدش (یا حینش؟!) داشتم فکر می‌کردم یه جزئیاتی تازگی دارن تو خواب‌هام تکرار می‌شن و دیگه توی این خواب با هم ترکیب شدن، پس اوضاع خطریه و باید پیگیری کنم ببینم ناخودآگاهم چشه!
یا شایدم فقط خواب دیدم که دارم به این موضوع فکر می‌کنم :|



+ عه! انگار قبلا هم درباره‌ی خواب‌هام می‌نوشتم! (یک | دو)
+ یه خواب دیگه هم دیدم تازگی هی می‌خوام نکته‌ی مهمش رو بنویسم حال ندارم :|
+ یه پست جدید دیگه هم این پایینه :)


پنجشنبه 18 مرداد 1397
نویسنده: فاطمه نظرات

روز جهانی کتاب‌دوست‌ها



دوستم ازم می‌پرسه چه کتابی خوبه که برای تولد یکی از دوستاش بهش هدیه بده. از پاسخ می‌مانم!
آشنایی استوری میذاره بهترین کتابی که خوندین چی بوده؟ از پاسخ می‌مانم!

کلا هر وقت ازم رو هوا سوال میشه یه کتاب خوب اسم ببرم، نمی‌دونم کدوم یکی از کتابایی که خوندم رو بگم! همه‌ش به این چیزا فکر می‌کنم:
- اولا که بهترین نه، یکی از بهترین‌ها.
- به اونایی که قدیم‌ترها خوندی هم فکر کن!
- کتابایی که تازگی همه می‌خونن و میگن خوبه رو بیخیال شو!
- من از کجا بدونم سلیقه‌ی طرف چیه، شاید از اون سبک رمانی که من و خیلیا دوسش داریم، خوشش نیاد.
و...

در حالی‌که -دیدین تو پستام- موقعی که یه کتابو می‌خونم، اگه ازش خوشم بیاد می‌تونم بشینم ازش بنویسم و تعریفشو کنم یا همون موقع به کسایی که فکر می‌کنم ممکنه خوششون بیاد معرفیش کنم و با اشتیاق راجع بهش حرف بزنم!

اگه شما هم کتاب خوندن رو دوست دارین، امروز روز جهانی‌مونه! مبارکه!



منبع. این سایت همه ی روزهای جهانی رو میذاره با یه توضیح راجع به تاریخچه‌ی نامگذاری‌شون. یه چیزایی که خیلی می‌شنویم و یه چیزایی که اصن تعجب داره روز جهانی داشته باشن!


دوشنبه 15 مرداد 1397
نویسنده: فاطمه نظرات

Hacksaw Ridge



دزموند داس اعتقاد داره کشتن دیگران بزرگترین گناهه، برای همین با اینکه احساس وظیفه می‌کنه که باید مثل بقیه‌ی مردهای کشورش به جنگ بره، ولی حاضر نیست تفنگ به دست بگیره (حتی برای دفاع از خودش). به این آدما C.O گفته میشه (conscientious objector) و اونطور که فهمیدم به خاطر اعتقادشون معاف از رفتن به جنگ بودن. ولی داس تصمیم می‌گیره پزشک جنگ بشه و اینطوری خدمت کنه. داس توی نبرد اوکیناوا در جنگ جهانی دوم (که مقابل ژاپنی‌ها بوده)، تعداد خیلی زیادی از سربازا رو مداوا می‌کنه (وقتی همه از صخره‌ی محل جنگ میان پایین، می‌مونه بالا که زخمی‌ها رو پیدا کنه و بفرسته پایین.) و برای همین مدال افتخار می‌گیره.

این خلاصه‌ای از داستان فیلم Hacksaw Ridge (ساخت سال ۲۰۱۶) بود که براساس سرگذشت واقعی دزموند داس ساخته شده. چند روز پیش دیدمش و به نظرم خیلی قشنگ و تاثیرگذار اومد.
البته به اون اعتقاد میشه اشکال وارد کرد. اگه بحث دفاع از وطن رو هم بذاریم کنار، ما تو اعتقادات خودمون هم می‌گیم اگه احساس خطر کردی، حق داری از خودت دفاع کنی. اما به هر حال چیزی که تحسین‌برانگیز بود، موندن داس پای اعتقادش بود. و اینکه راه دیگه‌ای پیدا کرد برای خدمت.
و البته که این آمریکایی‌ها لامصب یه جوری فیلم می‌سازن که قشنگ بهت بقبولونن حق با اوناس و مظلوم دو عالمن! مثلا تو این فیلم ژاپنی‌ها خیلی منفی نشون داده شده بودن.

و این هم دیالوگ منتخبم از فیلم:



+ این فیلمو تو همون روزایی دیدم که یهو دلار کشید بالا. یه روز تو باشگاه خانوما داشتن صحبت می‌کردن، یکیشون گفت جنگ نشه حالا. اون یکی گفت اتفاقا کاش بشه! یکی دیگه گفت فقط باید پسرامونو قایم کنیم که نیان ببرن‌شون جنگ!
من نمی‌دونم به کسی که دلش می‌خواد جنگ بشه (و ظاهرا جنگ قبلی رو هم دیده) چی باید گفت. البته می‌دونم زدن چنین حرفی شاید از سر خستگی و استیصاله. ولی خودخواهانه نیست که وقتی فکر می‌کنی جنگ راه حل بهبود اوضاعه، انتظار داشته باشی بقیه برن جنگ و تو خودت قایم بشی؟
خلاصه که الان بین اون صحبتا و این دیالوگ یه ارتباط غریب و غمگینی می‌بینم :)


یکشنبه 14 مرداد 1397
نویسنده: فاطمه نظرات

گوش گوش :))



حالا نمی‌دونم چرا دوست دارم اینقد جزئیات مشکل گوشم و روند درمانشو رو شرح بدم!

دیروز رفتم یه دکتر دیگه. در واقع همون درمونگاه رفتم، ولی یه دکتر دیگه میاد شنبه‌ها. معاینه کرد و باز شستشو داد و بعد رفتم نوار گوش دادم (به حق چیزای نشنیده!) و بعدم آنتی بیوتیک و آمپول نوشت برام!

نوار گوش همون تست شنوایی‌سنجیه که هدست میذارن و یه سری بوق می‌زنن تو گوشت ببینن چقد تشخیص میدی. ظاهرا با اینکه فکر می‌کردم قلق کار خانومه دستم اومده که با چه تناوبی اینا رو پخش می‌کنه، ولی بازم یه سریا رو تشخیص ندادم. حالا دیشب صدای بوق ممتد از بیرون میومد، داشتم فک می‌کردم واقعا بوقه یا توهم تست شنواییه رو زدم.

بعد از دکتر و تزریق (!) اومدیم خونه و من یه ساعت بعدش همون‌طور کج کج رفتم انقلاب (دروغ گفتم، با اسنپ رفتم!) دنبال اون کار بانکی مذکور. که با موفقیت انجام شد و بعدشم دوستمو دیدم (قرار گذاشته بودیم از قبل) و رفتیم انقلاب گردی (!) دنبال کتابایی که می‌خواست و بعدم به شکم مبارک‌مون رسیدیم و از این کارا.

خلاصه که خدا رو شکر هم روحی هم جسمی بهترم. ولی دکتره گفته که هفته‌ی بعد باز بیا اگه خوب نشده بود، باید آمپول بزنم تو گوشت. یه جوری اینو گفت انگار داره میگه اگه شیطونی کنی آمپول می‌زنم بهت.
دعا کنید خوب بشه خلاصه





( تعداد کل صفحات: 65 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]