تبلیغات
خوشحالم!

 

یکشنبه 4 شهریور 1397
نویسنده: فاطمه نظرات

و تمام؟ :)



خب، با محاسباتی که انجام دادم، امروز شیش سال و شیش روز از عمر این وبلاگ می‌گذره! (در ششمین ماه سال هم هستیم!) در این روز فرخنده تصمیم گرفتم ببندم در اینجا رو و برم بیان. بیشتر به خاطر امکانات متفاوتش با اینجا و تنوع و فضای جدید و این چیزا. 

آخرشم نتونستم از اون مهاجر کوفتی استفاده کنم و پست‌ها رو منتقل کنم! شاید بازم سعی کرم ولی فعلا تصمیم اینه که از صفر شروع کنم. (ولی تقریبا با همین رویه!) حقیقتش یه سری پست‌ها هستن که دلم می‌خواست آرشیو گونه یه جا کامل داشته باشم‌شون. که خب برا اونم میشه یه فکرایی کرد.

فقط امیدوارم تا من رفتم اونجا، یه جای جدید درست نشه همه جابه‌جا بشن باز.

آدرس جدیدو وقتی رسما استارت‌شو زدم میذارم، هرچند قابل حدس زدنه.
و حالا که همه‌ش ۶ شد، استارتو هم ایشالا شیشم می‌زنیم با حضور رائفی‌پور به عنوان مهمان افتخاری!


و اما میهن‌جون! من وقتی روز اول اون بالا نوشتم خوشحالم، بیشتر جهت تلقین به خودم بود که سعی کنم مثبت نگاه کنم و با کوچیک‌ترین چیزها هم خوشحال بشم. فکر می‌کنم تا حد خوبی بهش رسیده باشم. مرسی که از تابستون ۱۸ سالگی و روزای پیش‌دانشگاهی همراه بالا پایینام بودی تا الان. ولی هر اومدنی رفتنی داره. سعی کن حسودی نکنی به بیان. باز بهت سر می‌زنم حالا.

و مرسی از همه‌ی دوستایی که همراه بودن. چه اونایی که رفتن و خیلی وقته ازشون خبر ندارم، چه اونایی که هستن و قراره بازم باشن.





شنبه 3 شهریور 1397
نویسنده: فاطمه نظرات

دهه‌ی اول شهریور :))



در نتیجه‌ی ماجراهای سفر سه چهار روزه‌مون به زنجان و قزوین (yay! بالاخره یه سفر رفتیم این تابستون :دی)، خاطره تعریف کردنای بابام از زمان جنگ تو راه برگشت، و برنامه‌های فینال و اعلام نتایج نیمه‌نهایی خنداننده‌شو (شاید باورتون نشه ولی آره :|)، دچار یک سری افکارِ پریشانِ خل‌کننده شدم (یا میشه گفت یه سری فکرایی که از قبل داشتم، حالا همگرا شدن) که قطعا منو باید به یه جایی برسونه.
می‌خواستم بیام درباره‌ی اونا حرف بزنم ولی فعلا خیلی ذهنم مرتب منظم نیست. دیروز شاید باید میومدم می‌نوشتم.

امروز صبح با دیدن خوابی بیدار شدم که توش نتایج کنکور اومده بود و دیدم عه! انتخاب اولمو قبول شدم! بعد دیدم این نتیجه‌ی دانشکده یا یه موسسه تحقیقاتی نفتیه تو دانشگاه خودمون که ظاهرا پولیه (چنین جایی وجود خارجی نداره) و منم هیچ علاقه‌ای به اون گرایش ندارم. بعد دیدم تو نتایج اصلی، انتخاب بیست و پنجمم قبول شدم؛ کرمان! (آخه کرمان از کجا اومده تو ذهن من؟ :/)
در واقع من همه‌ی انتخابامو تهران زدم، ولی خب دیدی تو خوابا همیشه یه چیزایی اشتباهه که اون موقع نمی‌فهمی؟

بماند که هنوزم گاهی به سرم می‌زنه کاش همون پارسال شهر دیگه‌ای رو می‌زدم که یه کم زندگی مستقل‌تری رو تجربه کنم. تا حدودی به همون درگیری‌های ذهنی اول پست مربوط میشه که قرار شد بعدا حرفشو بزنم :))


جمعه 26 مرداد 1397
نویسنده: فاطمه نظرات

خنداننده بودیم وقتی خنداننده بودن مد نبود :))



هزار سال پیش که تو یه سری فروم مربوط به کتاب عضو بودیم، فروم‌ها یه بخشی میذاشتن به اسم ایفای نقش. حالت مسابقه داشت فکر کنم، و شما میومدی یه روایت جدید می‌نوشتی براساس شخصیت‌ها و داستان کتابی که مشخص شده بود. درواقع یه نفر یکی از این روایت‌های جدید رو شروع می‌کرد و بقیه ادامه‌ش می‌دادن. یه جور تمرین داستان‌نویسی.
دو بخش داشت، جدی و طنز. من تا جایی که یادمه تو بخش طنزش می‌نوشتم. اون موقع که خودم فکر می‌کردم بامزه‌م، شاید فیدبک مثبت می‌گرفتم. ولی خب رامبد جوانی نبود اون موقع که استعدادهای ما رو کشف کنه :))

جدی نوشتن رو نگم اصلا! یه بار یه داستان کوتاه نوشتم گذاشتم رو یکی از بلاگ‌هام که خدا رو شکر بازدیدکننده‌ی زیادی نداشت! هنوزم بهش فکر می‌کنم خنده‌م می‌گیره که اون چه چیز چرتی بود نوشتم :)) (اصرار نکنید تعریف نمی‌کنم چی بود! :دی)

نوجوون که بودم خیلی با نوشتن حال می‌کردم. اغلب با الهام از کتابایی که می‌خوندم بود. ژانر فانتزی، حسابی تخیل آدمو به کار مینداخت.
چرا هیچ‌وقت جدی ادامه‌ش ندادم؟ نمی‌دونم. یه دفه از سرم افتاد انگار. در حد همین روزانه‌نویسی‌های وبلاگی موند.



+ رو یکی از این شرکت‌کننده‌های خنداننده شو کراش پیدا کردم. :| بالاخره نمیشه که بدون کراش :/


چهارشنبه 24 مرداد 1397
نویسنده: فاطمه نظرات

افق‌های جدیدی به رویم گشوده شد!



یه بنده‌خدایی هست تو سایت گودریدز، واسه هر کتاب فارسی که بگی ریویو میذاره. و این ریویوشم بیشتر شامل اطلاعات کتاب میشه فقط. (نمی‌دونم چی کاره‌س واقعا) بعد منم که تو گودریدز دوستی چیزی زیاد ندارم، هر بار می‌رفتم پستای این آقا رو می‌دیدم. تا اینکه چند روز پیش رفتم تو پروفایلش ببینم قضیه چیه، که دیدم خب طبیعیه همه‌ی ریویوهاش برام بیاد چون فالوش کردم. :| اصلا هم یادم نمیاد کِی و چرا. :|
خلاصه آنفالوش کردم و الان بالاخره بعد از چند سال (!) تایم‌لاینم خلوت شده، و فقط شامل فعالیت‌های همون سه چهار تا دوستی که تو گودریدز دارم. :)))



+ شصت تا کتاب نصفه دارم. چرا این‌گونه آخر؟ :((
+ چرا جوجو مویز اینقد کتاب می‌نویسه؟ نه واقعا چرا؟ :/


یکشنبه 21 مرداد 1397
نویسنده: فاطمه نظرات

شیطان



امروز نمی‌دونم به چی فکر می‌کردم، که یه دفعه به ذهنم رسید آیا شیطان واقعا هست؟
وجود داشتنش که هست (یا بوده)، ولی منظورم اینه که خب ما یه نفس اماره هم داریم. چقدر از گناها و خطاهامون واقعا اتفاق میفتن چون گول شیطون رو می‌خوریم؟ اصن این وسوسه یا «گول شیطون» چیه؟ همه‌ی گناها رو نمیشه با همون نفس اماره‌ی خود انسان توجیه کرد؟
جواب دادن بهش شاید خیلی راحت نباشه. کلی آیه و روایت هست اگه بخوام بر اساس مذهب بهش برسم. باید مطالعه کنم و صحبت کنم درباره‌ش.
(نمی‌دونم، اصن شاید خیلی هم مهم نباشه.)



+ دکتر گفت گوشِت خوب شده. خودم هنوز یه کوچولو شک دارم. ولی همین که آمپول نزد خوبه دیگه :)) خدا رو شکر.


پنجشنبه 18 مرداد 1397
نویسنده: فاطمه نظرات

سوییت دریمز (۳)



دیشب یه خوابی دیدم که هیچیش یادم نیست. هیچی.
فقط یادمه بعدش (یا حینش؟!) داشتم فکر می‌کردم یه جزئیاتی تازگی دارن تو خواب‌هام تکرار می‌شن و دیگه توی این خواب با هم ترکیب شدن، پس اوضاع خطریه و باید پیگیری کنم ببینم ناخودآگاهم چشه!
یا شایدم فقط خواب دیدم که دارم به این موضوع فکر می‌کنم :|



+ عه! انگار قبلا هم درباره‌ی خواب‌هام می‌نوشتم! (یک | دو)
+ یه خواب دیگه هم دیدم تازگی هی می‌خوام نکته‌ی مهمش رو بنویسم حال ندارم :|
+ یه پست جدید دیگه هم این پایینه :)


پنجشنبه 18 مرداد 1397
نویسنده: فاطمه نظرات

روز جهانی کتاب‌دوست‌ها



دوستم ازم می‌پرسه چه کتابی خوبه که برای تولد یکی از دوستاش بهش هدیه بده. از پاسخ می‌مانم!
آشنایی استوری میذاره بهترین کتابی که خوندین چی بوده؟ از پاسخ می‌مانم!

کلا هر وقت ازم رو هوا سوال میشه یه کتاب خوب اسم ببرم، نمی‌دونم کدوم یکی از کتابایی که خوندم رو بگم! همه‌ش به این چیزا فکر می‌کنم:
- اولا که بهترین نه، یکی از بهترین‌ها.
- به اونایی که قدیم‌ترها خوندی هم فکر کن!
- کتابایی که تازگی همه می‌خونن و میگن خوبه رو بیخیال شو!
- من از کجا بدونم سلیقه‌ی طرف چیه، شاید از اون سبک رمانی که من و خیلیا دوسش داریم، خوشش نیاد.
و...

در حالی‌که -دیدین تو پستام- موقعی که یه کتابو می‌خونم، اگه ازش خوشم بیاد می‌تونم بشینم ازش بنویسم و تعریفشو کنم یا همون موقع به کسایی که فکر می‌کنم ممکنه خوششون بیاد معرفیش کنم و با اشتیاق راجع بهش حرف بزنم!

اگه شما هم کتاب خوندن رو دوست دارین، امروز روز جهانی‌مونه! مبارکه!



منبع. این سایت همه ی روزهای جهانی رو میذاره با یه توضیح راجع به تاریخچه‌ی نامگذاری‌شون. یه چیزایی که خیلی می‌شنویم و یه چیزایی که اصن تعجب داره روز جهانی داشته باشن!



( تعداد کل صفحات: 65 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]