خوشحالمــ! ☺
قالب وبلاگ
مسخره تر از این نمیشه که برداشتن سایت goodreads رو فیلتر کردن بعد هر چی عکس از اونجا برا پستای کتابام برداشته بودم پریدن!  بدم میاد عکسای پستام بپرن! :/
بعد کامنتای تبلیغاتی هم وارد فاز جدیدی شدن که انگار سایتای خارجی به کمک گوگل ترنسلیت کامنت میذارن. مثلا این یه قسمت از یکیشون بود: "سلام از کارولینای! من خسته به مرگ در کار می کنم، بنابراین تصمیم گرفتم وبلاگ خود را بر روی آیفون من در طول ناهار خوری مرور کنم." کاملا هم مفهوم :/

بعد دیگه... جالبه که از تولدم چیزی ننوشتم. (خود روز تولدم خیلی خوب بود یه بعدازظهر کامل با دوستم تو انقلاب ول بودیم، دو تا کافه رفتیم، انقلابو گشتیم. روز خوبی بود در کل! امیدوارم بعدا یادم باشه بیام بیشتر ثبتش کنم!)
از این روزای دانشگاه رفتنم و درگیریام هم نیومدم غر بزنم. مثلا از اون چند روز اسکل شدنم برا پیدا کردن استادم تو دانشگاه. از بعضی روزا تنها بودنم و این که دوستام یا دیگه ارشدن و نمیشه خیلی وقت باهاشون گذروند یا اونایی که مثل من دارن امسال میخونن دیگه تقریبا دانشگاه پیداشون نمیشه.
اشاره نکردم به اینکه یکی از عکسای جشنمونو واسه دوستام چاپ کردم یادگاری دادم بهشون و چقد همشون خوشحال شدن.
از تلاشم ننوشتم واسه اینکه یه پایه جور کنم یکی از سفرای یه روزه ی گروه ایرانگردی دانشگاهو باهام بیاد! (و وقتی دیگه داشتم خودمو راضی میکردم که تنها برم اونجا و بالاخره دوست میشم با بچه ها، دیدم نویسنده ی یکی از متن هایی که درباره ی سفر اخیر تو کانال گذاشته شده، یه دوست خیلی قدیمیه که تازگی فهمیدم دانشگاه تهرانی هم هست و حقیقتا خیلی مشتاق نیستم باهاش در ارتباط باشم دوباره. اینه که دلم نمیخواد پاشم تنها برم با این گروه و ببینم اونم هست :/ خیلی لجبازی احمقانه ایه و نشون میده از بعضی جهات چقد بچه م هنوز!)
اینو ننوشتم که چند هفته پیش یادداشت های نکات مثبت و منفی که سال دوم دبیرستان درباره ی همکلاسیامون نوشته بودیم رو پیدا کردیم و چقد حالم گرفته شد که یه صفت منفی درباره م اینقد تکرار شده و هنوز هم تا حدی دارمش. بعد تو اینستا استوری گذاشتم و راجع به ترک عادت های منفی نظر خواستم و گفتم سعی کنیم وقتی یه کسی داره تغییر مثبت میکنه متوجه بشیم و هی اون صفت منفیه رو به روش نیاریم. (چیزی که برا خودم پیش اومده زیاد. هرچند نمیدونم خودم چقد اینطوری نبودم!) جوابهای خوبی گرفتم و تصمیم گرفتم یه جمعبندی ازشون بکنم تو دفترم. ولی حتی اونجا هم ننوشتم چه برسه به اینجا. :/
ننوشتم که از یه جا خسته شدم از اینکه همه ش منتظر این و اون باشم برا جایی رفتن، کاری کردن. و همون تصمیم دنبال پایه نگشتن برا سَفره رو گرفتم (که خورد تو دیوار) یا یه روز تنها پاشدم رفتم سینما! و بعدش دوستم اومد با هم یه کم رفتیم خرید و پاساژگردی! و ننوشتم چقد تازگی با این دوستم بیرون رفتم.
اینم ننوشتم که یه تعدادی از جمعه های این پاییزو با دوستام رفتم پارک و کوه و بیرون کلا. و به این نتیجه رسیدم جمعه ها نباید خونه موند!

راجع به چند تا فیلم و کتابی که اخیرا دیدم و خوندم هم ننوشتم. عکسایی که از پاراگراف های کتابا گرفتم جمع شده!

خیلی چیزای دیگه رم نیومدم بنویسم. نوشتن چقد سخت شده! همشم تقصیر تلگرامه و اینستاگرام! و چقدرم اموجی های اینجا دیگه به کارم نمیان!

[ یکشنبه 28 آبان 1396 ] [ 18:18 ] [ فاطمه ] [ نظرات ]
یه روزایی هست از صبح که پا میشی میگی امروز قراره روز خوبی باشه.
میری بیرون از خونه می‌بینی چه طلوع قشنگی! و کل تایم تو ترافیکو به آسمون نگاه می‌کنی و عکس میگیری.
بعدتر می‌بینی امروز نمی ر‌سی یه سری کارا (درس و این چیزا) رو طبق برنامه پیش ببری، مودبانه میگی اشکال نداره اصن امروز میخوام خوش باشم!
در مرحله‌ی بعد دقیقا وسط خیابون می‌خوری زمین ولی نمیذاری اینم روزتو خراب کنه
بعد از یه ساعت له شدن تو مترو، می‌رسی قلهک منتظر دوستت تا بیاد.
میگه تا شهر کتاب یه کم پیاده‌روی داره، اگه حال نداری تاکسی بگیریم؟ میگی خوردم زمین زانوم درد می‌کنه. بعد به خودت میای می‌بینی مشغول حرف شدید و دارید شریعتی رو پیاده میرید بالا.
بعد از یه ساعت گشتن تو شهرکتاب بالاخره خریدا رو حساب می‌کنید و میرید یه کافه چند قدم پایین‌تر، دو طبقه میرید بالا ضایع میشید چون بسته‌س دوباره برمیگردید کافه‌ی بغل شهرکتاب فرشته. از این کافه‌ها که میزاش تو محوطه‌س، رو صندلیاش پتو گذاشتن برا وقتی که هوا سرده. و روی هر میزم کاغذه و مداد رنگی. طبق معمول سرگرم میشید به عکس گرفتن از در و دیوار و میز، و البته به نقاشی کشیدن -در حد فاطمه دو ساله از تهران
بعدم تا دانشگاه دوستت باهاش میری چون دیگه موقع کلاسش شده، ولی یه ناهارم بهت نمیده.
برگشتنی میگی انصافا حسش نیست دوباره مترو سواری، زانوتم باز درد گرفته پس اسنپ می‌گیری.
با این همه حال خوش امروز، راننده‌ی بی‌اعصاب هم نمی‌تونه حالتو بد کنه. شیشه رو میدی پایین میذاری باد پاییزی بخوره تو صورتت...


+ تازه روز قبلشم خیلی یهویی زنگ زد بهم گفت دارم میام نزدیک شما جایی کار دارم، بعدش میای بریم خرید؟ گفتم باشه بس که پایه ام من

برچسب ها: دفترچه خاطرات!،  
[ پنجشنبه 4 آبان 1396 ] [ 09:35 ] [ فاطمه ] [ نظرات ]

تازگی دوباره دوز کتاب خوندنم رفته بالا! شاگرد قصاب رو خیلی وقت بود تعریف می‌شنیدم ازش و بالاخره دو سه هفته پیش خریدمش. تولد سی و سه سالگی نشر چشمه بود و اون روز فروشگاهای نشر چشمه 33 درصد تخفیف گذاشته بودن، منم از فرصت استفاده کردم! (ایشالا تولد صد سالگی‌شون!)

شاگرد قصاب یه داستان کمدی ایرلندیه (البته کمدی بودنش خیلی برا من بارز نبود!)، از زبون یه پسر روان‌پریش به اسم فرنسی (که خیلی جاها آدمو یاد هولدن کالفیلد ِ ناتور دشت میندازه.)! نکته‌ای که از همون اول خیلی به چشم میاد، جریان سیال ذهن شخصیته و جملات پشت سر هم، که خیلی جاها مرز واقعیت و خیال معلوم نیست. اولش سخته ولی بعد عادت می‌کنی!


شاگرد قصاب

نویسنده: پاتریک مک‌کیب

مترجم: پیمان خاکسار (نشر چشمه)


[خطر اسپویل!] با اینکه فرنسی همه‌ش دنبال دردسره و حتی اینقدر خطرناک میشه که آدم می‌کشه، آدم درکش می‌کنه و دلش براش می‌سوزه. ناراحتیش از اینکه به خودش و خونواده‌ش توهین میشه، ناراحتیش برا از دست دادن اعضای خونواده‌ش، ناراحتیش از اینکه بهترین دوستش هم تنهاش میذاره...

یه جای کتاب فرنسی با خودش فکر می‌کنه که: "آدم‌های لال چون نمی‌توانند داد بزنند احتمالا توی شکم‌شان سیاه‌چاله دارند." و دو بار دیگه از همین تعبیر سوراخ‌سوراخ بودن دل آدم‌های لال استفاده می‌کنه. این تیکه‌هاش جدا دلمو سوزوند!

با سپاس از توضیحات اول کتاب مترجم؛ که فهمیدم یه آهنگ فولک ایرلندی هست به همین اسم شاگرد قصاب (تو کتاب هم بهش اشاره میشه) که یه مشت خواننده تا حالا خوندنش. من که خودم با بدبختی پیداش کردم! آپلودش کردم اینجا.

مثل همیشه چند تا پاراگراف منتخبم رو میذارم تو ادامه مطلب. 


ادامه مطلب

طبقه بندی: بخونیم!،  بشنویم!، 
برچسب ها: پاراگراف،  
دنبالک ها: Clancy Brothers and Tommy Makem - The Butcher Boy،  
[ سه شنبه 2 آبان 1396 ] [ 10:14 ] [ فاطمه ] [ نظرات ]

Dr. Louise Banks: If you could see your whole life from start to finish, would you change things?
Ian Donnelly: Maybe I'd say what I felt more often. I-I don't know.

Arrival (2016)




از اون دسته فیلمای علمی تخیلی که هم موجودات فضایی توش داشت، هم بازی با زمان! :)
هرچند بازی با زمانش خیلی منو جذب نکرد و آخرشم توجیه اومدن موجودای فضایی برام زیاد قانع کننده نبود، ولی زبان اون موجودا و تلاش برای ارتباط گرفتن باهاشون، و همینطور اختلافی که بین کشورای درگیر پیش اومد و تلاش شخصیت اصلی فیلم برا متحد نگه داشتنشون، جزو مواردی بودن که به خاطرشون از دیدن فیلم لذت بردم.



طبقه بندی: ببینیم!، 
برچسب ها: دیالوگ،  
[ جمعه 14 مهر 1396 ] [ 11:02 ] [ فاطمه ] [ نظرات ]


** از پشت شیشه‌ی خیس ویترین به آدم‌ها نگاه می‌کنم. تجربه‌ام نشان داده روزهای بارانی مردم کمتر کتاب می‌خرند، درست مثل روزهای آفتابی.


کتاب‌فروش خیابان ادوارد براون

محسن پوررمضانی - نشر چشمه


مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه به هم پیوسته، راجع به کتاب‌فروشی که تقریبا هیچ مشتری‌ای نداره و اتفاقای مختلف و عجیبی که تو کتاب‌فروشی براش میفته رو تعریف می‌کنه. کتاب یه طنز خاصی داره و بعضی جاها من یه دفه بلند می‌خندیدم! توی کتاب به کتاب‌های معروف زیادی اشاره شده و بعضی جاها ازشون نقل قول آورده شده. این که اون کتابا رو خونده باشی باعث میشه خیلی بهتر ربط اون قسمت داستان با کتابی که اسمش میاد رو بفهمی. و شاید اصلی‌ترین دلیلی که من با کتاب ارتباط برقرار کردم همین بود که تعدادی از اون کتابا رو خونده بودم (قلعه‌ی حیوانات، خداحافظ گری کوپر، اتحادیه‌ی ابلهان، و چندتای دیگه که الان یادم نیست!) یه دلیل دیگه این بود که این کتاب‌فروشی تو خیابون ادوارده، که یه سرش می‌خوره به 16 آذر و دانشگاه تهران :) از این جهت که داستان‌ها تو محله‌ی آشنای دانشگاهم اتفاق میفتن هم برام لذت‌بخش بود. (مخصوصا اینکه ظاهرا تو همون یکی دو سال اول دانشجوییم نوشته شده که بیشتر از اون خیابون رفت و آمد داشتم!)

من کتابو از دوستم قرض گرفتم که اونم دانشگاه تهرانیه! ولی ظاهرا به اندازه‌ی من خوشش نیومده بود. بنابراین فک می‌کنم اگه زیاد کتاب می‌خونین، بتونین مثل من خوب ارتباط برقرار کنین با کتاب.



کتاب‌فروش خیابان ادوارد براون


** به سه دلیل نمی‌خواهم از اسپری حشره‌کش استفاده کنم؛ اول این‌که بوی بدی می‌دهد و باعث می‌شود مشتری‌ها فراری شوند. دوم این‌که خودم از قربانی‌هایی هستم که توی خیابان اسپری خورده‌ام و به همین دلیل فوبیای اسپری دارم. سوم این‌که برای انجام ندادن هر کاری داشتن دو دلیل کافی است.

 

** «وقتی نابغه‌ای در دنیا پیدا می‌شود، می‌توانید او را از این نشانه بشناسید؛ تمام ابلهان علیهش متحد می‌شوند.» این جمله را توی مقدمه‌ی کتاب اتحادیه‌ی ابلهان می‌خوانم. با این‌که نابغه نیستم، درک می‌کنم. شاید به این دلیل که ابلهان ممکن است به سرشان بزند و علیه افراد عادی هم با هم متحد شوند.


+ جالبه که به سرعت بعد از ریگ روان اینو تموم کردم!




طبقه بندی: بخونیم!، 
برچسب ها: پاراگراف،  
دنبالک ها: صفحه ی مربوط به کتاب در سایت گود ریدز،  
[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ 18:15 ] [ فاطمه ] [ نظرات ]

برای من یه اصلی همیشه وجود داره که معمولا بهش توجه نمی­کنم! اونم اینه که وقتی یه کتاب از یه نویسنده خوب باشه دلیلی نداره کتابای دیگه‌شم به همون خوبی باشن! اینو قبلا در مورد کتابای پاتریک مودیانو تجربه کرده بودم و حالا هم نوبت استیو تولتز بود. :) کتاب ریگ روان با اینکه به نظرم خوب بود ولی به خوبی جزء از کل نبود و به خودم میگم کاش نمی‌خریدمش و از یکی قرض می‌گرفتم! جزء از کل هم داستانش قشنگ‌تر بود و کشش بیشتری داشت، هم نثرش رَوون‌تر بود. من خوندن جزء از کل رو هم کلی طول دادم، ولی فک کنم این یکی با اینکه دویست صفحه ای کمتر بود، از اون بیشتر طول کشید!


طبق نوشته‌ی پشت جلد: "تولتز در مصاحبه‌ای گفته جزء از کل را درباره‌ی ترس از مرگ نوشته و ریگ روان را درباره‌ی ترس از زندگی." آلدو بنجامین یه جورایی هم از زندگی و هم از این که هیچ‌وقت نمیره می‌ترسه! بدشانسه، هر چی بلاس سرش میاد ولی نمی‌میره، حتی اقدام به خودکشی‌هاش هم ناموفقه! تفکر و  عجیب غریبی داره و ایده‌های مختلفی رو برای کارآفرینی امتحان میکنه، که اکثرا ناموفقن! ترسناک‌ترین جاها براش زندان و بیمارستانن که بالاخره گیر هر دو مورد هم میفته! دوستش لیام هم تجربیات ناموفقی داشته تو زندگیش و همیشه می‌خواسته نویسنده بشه، ولی فعلا افسر پلیسه. از یه جایی لیام تصمیم می‌گیره داستان زندگی آلدو رو بنویسه و باقی قضایا!

شاید بشه گفت چیزی که من از کتاب یاد گرفتم این بود که همیشه تلاش کنم برا چیزی که می‌خوام بشم.

طبق معمول تیکه‌هایی که از کتاب دوست داشتم رو میذارم تو ادامه‌ی مطلب.



ادامه مطلب

طبقه بندی: بخونیم!، 
برچسب ها: پاراگراف،  
دنبالک ها: صفحه ی مربوط به این کتاب در سایت گود ریدز،  
[ سه شنبه 11 مهر 1396 ] [ 10:53 ] [ فاطمه ] [ نظرات ]
می فروشی در لباس پارسا برگشته است
آه ازین نفرین که با دست دعا برگشته است

پینه‌های دست و پا سر زد به پیشانی عجب
کفر با پیراهن زهد و ریا برگشته است

داد ازین طرز مسلمانی که هرکس در نظر
قبله را می‌جوید اما از خدا برگشته است

خیمه‌ی خورشید را دین‌دارها  آتش زدند
آه معنای حقیقت تا کجا برگشته است

از بد و نیک جهان جای شکایت هست و نیست
خوب یا بد هرچه هست از ما به ما برگشته است


فاضل نظری



+ عاشورای 1396
++ عکس مراسم عزاداری شام غریبان مسجد امیر (ع).

برچسب ها: محرم،  
[ سه شنبه 11 مهر 1396 ] [ 10:17 ] [ فاطمه ] [ نظرات ]
از اینا نیستم که عاشق سیروان خسروین.
ولی مگه میشه یکی اسم وبلاگ ما رو بذاره رو آهنگش و ما معرفیش نکنیم؟!

دانلود آهنگ سیروان خسروی به نام خوشحالم
اونم با این کاور قشنگش

لینک دانلود: سیروان خسروی - خوشحالم

+ لوکیشن الانم: کارآموزی




طبقه بندی: بشنویم!، 
[ دوشنبه 23 مرداد 1396 ] [ 12:14 ] [ فاطمه ] [ نظرات ]

** معلمان و نگهبانان به او آموخته بودند باور کند هر بار که کتک می‌خورد، سزاوارش است چون تبار خائنی دارد که از والدینش به ارث برده است. موضوع مرگ دختربچه هم از این قاعده مستثنا نبود. شین فکر می‌کرد مجازات او منصفانه و عادلانه بوده است و هیچ گاه به خاطر کشتن آن دختر، از دست معلمش عصبانی نشد. او باور داشت که همکلاسی‌هایش هم همین احساس را داشتند.




فرار از اردوگاه 14: فرار اودیسه‌وار مردی از کره‌ی شمالی به سوی آزادی

نویسنده: بلین هاردن
مترجم: مسعود یوسف حصیرچین
نشر چشمه


یه کمی هم به کتابایی که تازگی خوندم بپردازیم!
فرار از اردوگاه 14 رو قبلا تعریفشو شنیده بودم و الان منم توصیه میکنم خوندنشو.

نمیشه گفت رمانه. ترکیبیه از داستان و گزارش و مستند، راجع به شرایط کره‌ی شمالی و زندان‌های سیاسی و اردوگاه‌های کار اجباریش. و داستان پسری (شین) که تو این زندان‌ها به دنیا میاد و مجبوره (و پذیرفته!) که برای پاک شدن گناهی که والدینش به خاطرش زندانی شدن، اون هم باید کار کنه و تنبیه بشه. از همون اول شخصیتی بار میاد که تمام این دیکتاتوری‌ها رو میپذیره، به خاطر غذا سخن چینی می‌کنه، و کلا اطلاعاتی درباره‌ی دنیای بیرونش نداره. تا اینکه تو اوایل بیست سالگی با یه زندانی آشنا میشه که بهش اطلاعاتی از دنیای بیرون از زندان میده و بالاخره شین به طرز معجزه‌آسایی موفق میشه از اونجا فرار کنه.

کتاب، داستان زندگی این آدم از سال‌های بچگی تا بزرگ شدنش توی زندان، و بعد فرارش از زندان و از کره‌ی شمالی و رفتنش به چین و بعد کره‌ی جنوبی رو روایت می‌کنه. بعد هم یه مقدار درباره‌ی نحوه‌ی زندگی بعد از فرارش و فعالیت‌ها و مشکلاتش میگه. حین این روایت، درباره‌ی اردوگاه‌های کار کره‌ی شمالی، نوع حکومت این کشور و روابط کشورهای دیگه باهاش، و حتی راجع به کره‌ی جنوبی یه سری گزارش (با منبع!) داده میشه.

به خاطر این حالت مستندطور، ریتم کتاب یه کم کنده. ولی به نظرم می‌ارزه، چون من خودم علاقه داشتم راجع به کره‌ی شمالی بیشتر بدونم. خیلی چیزای جالبی داشت برام. مخصوصا اینکه تاریخ وقایع کتاب هم به ما نزدیکه یعنی همین الان هم اونچا چنین اوضاعیه) .شین سال 2008 موفق به فرار شد.)

مثلا از چیزایی که الان یادمه، یکیش این بود که تو کره‌ی شمالی فروش فیلمهای ویدویی رو ممنوع کرده بودن ولی فیلمای کره ای قاچاقی بهشون میرسید و ملت چشم و گوششون کم کم باز میشد یا مثلا با اینکه حکومتشون کلی سرباز و نیروی امنیتی تو مرزا گذاشته بود که کسی خارج نشه، تو یه بازه ای اینا با رشوه گرفتن پول، غذا یا سیگار میذاشتن افراد رد بشن و اصن یه سری مافیا تشکیل شده بود تو کشور برا فراری دادن ملت.

یا یه چیز جالب درباره ی کره جنوبی گفته بود، که با اینکه یکی از توسعه یافته ترین کشورهاس، ولی بالاترین نرخ خودکشی رو داره! (از بس ملت توش همش فکر موفقیت و رفتن به جایگاه بالاتر هستن.)

از این مدل اطلاعات زیاد بود توی کتاب و برا من جالب بود دونستن شون. :)




طبقه بندی: بخونیم!، 
برچسب ها: پاراگراف،  
[ چهارشنبه 11 مرداد 1396 ] [ 11:42 ] [ فاطمه ] [ نظرات ]

Hugh: So, listen to this. This is what he's written. "There is another theory: that two states continue to exist separate and decoherent from each other, each creating a new branch of reality based on the two outcomes. Quantum decoherence ensures that the different outcomes have no interaction with each other."

 

Mike: This whole night we've been worrying... there's some dark version of us out there somewhere. What if we're the dark version?

Coherence (2013)


فیلم Coherence هم از اون فیلما بود! (خطر اسپویل!) با بِیس یکی از موضوعای مورد علاقهم، تئوری گربهی شرودینگر و جهان‌های موازی و مکانیک کوانتوم و این چیزا! داستانش مربوط میشه به چند تا دوست که تو یه مهمونی شام جمعن، این وسط یه شهابسنگ داره رد میشه و موقع رد شدنش یه سیاهچالهطور شکل می‌گیره. که این باعث میشه دنیاهای موازی این افراد با هم مرتبط بشن و اینا بتونن برن تو دنیای موازیشون جابجا بشن. (البته همهی اینا تو فیلم گفته نمیشه، نصفشو دارم با توجه به چیزایی که قبلا دربارهی این نظریه خوندم میگم.) که البته اولش نمیدونن قضیه چیه و کلی ترسیدن، کم کم با پیدا کردن یه کتاب داستانو میفهمن. با وجود اینکه هر خونه و افرادش یه سری نشانه دارن (و میذارن) برای خودشون، کم کم قاطی آدم می‌کنه کدوم به کدومن و الان داریم کدوم خونه رو میبینیم! مخصوصا که از یه جا به بعد کم کم معلوم میشه بیشتر از دو تا خونه و آدماش وجود دارن! برا این چیزای گیج کنندهشه که برای من از اون فیلمایی شد که باید دو بار ببینم تا باز یه چیزایی کشف کنم! یه چیز خوب که داشت، یه جورایی روبرو شدن شخصیتها با ابعاد منفی و تاریک خودشون بود. هرچند آخر فیلم به نظرم جالب تموم نشد. درک نمی‌کنم، بعد از اینکه شهاب سنگ میره، طبیعتا همه باید برگردن سر جاشون! و اصن انگیزهی دختره رم از رفتن تو اون یکی خونه، زیاد نفهمیدم.




طبقه بندی: ببینیم!، 
برچسب ها: دیالوگ،  
[ شنبه 7 مرداد 1396 ] [ 13:47 ] [ فاطمه ] [ نظرات ]

The Bartender: The one thing that this job has taught me is that truth is stranger than fiction.

***

Mr. Robertson: Understand. You are more than an Agent. You're a gift given to the world through a predestination paradox. You're the only one, free from history, ancestry.

The Bartender: The rooster.

https://images-na.ssl-images-amazon.com/images/M/MV5BMTAzODc3NjU1NzNeQTJeQWpwZ15BbWU4MDk5NTQ4NTMx._V1_UX182_CR0,0,182,268_AL_.jpg




و باز هم یه فیلم دیگه که توش با زمان بازی میشه! نصف اول فیلم فقط به تعریف داستان پرداخته میشه که البته بعدا می فهمی جزئیات مهمی توش بوده. نصف دوم فیلم میفته تو پیچیدگی جابجا شدن تو زمان های مختلف و اینکه بفهمی کی به کیه! با اینکه یکی دو جاشو تونستم حدس بزنم، ولی چیزای غیرقابل پیشبینی هم داشت! و آخرش دیگه خیلی گیج می شدی که چه اتفاقی، کِی و توسط کی افتاده! (اگه فیلمو دیدین دیاگرام این عکس شاید کمک کنه.) بیشتر از این توضیح نمیدم که لو نره چیزی!
فقط دو تا تعبیر قشنگ داشت توی فیلم. شخصیت اصلی از طرف یه سازمانی قراره اصولا تو زمان جابجا بشه و یه کارایی بکنه! و خودش یه جا این جمله رو میگه: "ماری که دم خودش رو میخوره! (?The snake that eats its own tail, forever and ever)" یه جای دیگه هم اولای فیلم جوک "اول مرغ بود یا تخم مرغ؟" رو تعریف می کنه، و شخصیت دیگه جواب میده خروس! تو ادامه ی فیلم وقتی رئیسش داره بهش میگه تو چنینی و چنانی و واسه این ماموریت مناسبی، این از همون تعبیر خروس استفاده میکنه! (دیالوگ دومی که بالا گذاشتم)

خلاصه که پیشنهاد میشه به شدت!




طبقه بندی: ببینیم!، 
برچسب ها: دیالوگ،  
[ جمعه 6 مرداد 1396 ] [ 11:01 ] [ فاطمه ] [ نظرات ]
تو یه ماه و نیم، دو ماهی که از پست قبل میگذره، چه اتفاقاتی افتاد؟!
امتحانا رو دادم و مشغول پروژه ها شدم. هفته ای که عید فطر توش بود خواستیم بریم مسافرت که دیدم دو روز قبل و روز بعدش تحویل پروژه دارم، هیچ جوره نمیشه! گفتم بذار بعد از پروژه ها یه کاریش میکنیم. بعد از این که یه روز یکشنبه ای، پروژه ی آخر هم تموم شد یه راست وارد کارآموزی شدم. میخواستم از فرداش برم ولی استادم گفت همون روز بعدازظهر بیا توضیحاتو بهت بدم. یادمه استاد گفت ساعت دو و نیم بیا شرکت، و من سه رسیدم و خودش سه و نیم رسید! توضیحاتو داد و یه پروژه ی خیلی شاخ برام مشخص کرد (یه سرچ کسل کننده! :|) و قرار شد روزای زوج برم. که البته به خودم گفتم حق دارم فرداش نرم و بعد از این همه امتحان و پروژه و کوفت، یه روز به خودم استراحت بدم.
دوشنبه (12 تیر 96) صبح دیر پاشدم و قطعی گفتم ولش کن امروزو نمیرم. همون موقعا تماس گرفتن و فهمیدیم مادربزرگم شب قبل فوت کرده...
اینجا رو سریع بگذرم. تا جمعه به خاطر این قضایا اهواز بودم و این شد مسافرت من!
...
و فعلا هم از اون موقع تا الان یه روز در میون میرم کارآموزی. چند بار بیرون رفتم با دوستان و خانواده. با استادم صحبت کردم اوکی داد که پروژه کارشناسی مو ترم نه تمدید کنم. (که اصلا مشکلی ندارم با این موضوع، دو ترمه به فکر نه ترمه کردنم و ظاهرا به هر زوری بوده بهش رسیدم!) یه همایش ارشد رفتم برا این موسسه ی پارسه و مثلا الان باید شروع کنم کنکورمو هم بخونم. هفته ی پیش یه کارگاه پرینت سه بعدی رفتم که بهم یه کم انگیزه داد. کلاس آردوینو (مربوط به مکاترونیک و رباتیک میشه) بالاخره به حد نصاب رسیده و قراره از این هفته شروع بشه. دیگه همینا.
در کل میشه گفت خیلی حس تعطیلات تابستون نداشتم هنوز!


+ با این که این اواخر خیلی حس کتاب و فیلم نداشتم، ولی چند تا خوندم و دیدم و احتمالا چند تا پست راجع به اونا در پیشه!

[ پنجشنبه 5 مرداد 1396 ] [ 14:08 ] [ فاطمه ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 33 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

درباره‌ی وبلاگ


فاطمه‌م :) متولد آبان 73. تهران.
سالِ آخرِ یکی از رشته‌هایِ دانشکده فنیِ یکی از دانشگاه‌ها! :دی
کتاب خوندن دوست دارم و تا حدی فیلم دیدن. همچنین عکاسی، با موبایل البته!
و تلاشم اینه که با کوچکترین چیزها خوشحال باشم! :)
اینجا برام مثل یه دفترچه خاطراته که توش بیشتر برا دل خودم می‌نویسم...
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

  • paper | بک لینک | خرید بک لینک